تبليغاتX
مادمازل ايكس

مادمازل ايكس

(تناقضات معتبر يك ذهن همه منظوره)

تجربه ی یک قدم تا نیستی..

حس بدی است تجربه ی یک قدم مانده تا مرگ بودن.بد جوری توی دهانم میچرخانمش.مثل شکلاتی که طعمش را دوست نداری اما خودت را ملزم به تمام وکمال بلعیدنش میکنی.دلم پیش خودم و آزروهای نا کامم نیست. پیش پدرو مادر مهربان و یگانه ام و گیله مرد هم.دلم برای دخترک می تپد.برای تجربه ی حس تلخ بی مادری اش.اینکه خیلی کارها برایش نکرده ام.از وابستگی اش بخودم تاریک میشوم و به خودم لعنت میفرستم بابت این ارتباط معنوی بسیار قوی.با خودم فکر میکنم همه ی مادران رو به مرگ چنین ارزوهایی در سر داشته اند؟؟

عجیب است.گیله مرد بدجوری نامهربان شده.توی وجودم زنی فریاد میزند فقط بیست وچهارساعت مانده تا مرگ م؟؟نگاهش میکنم.با درد.بی اعتنایی اش درد دارد.نامهربانیش دلتنگ کننده است. این دم اغوش او را میخواهم.بی دغدغه.

کجاست ابرقهرمان داستانهای زندگیم؟؟شانه های پهن ومردانه اش را میخواهم. از پدر خبری نیست. هنوز سراغم رانگرفته است.این سوال از ذهنم نگذشته که از راه میرسد. با یک بغل دلتنگی تنگ خریدهایش.با غذاهای دلخواه ومیوه های محبوبم.مادرم غمگین است.درد توی نگاهش می رقصد.میگویم چقدر منتظر امدنشان بوده ام.میگویم ارزو کنند وعده ی مرگم لغو بشود.تعویقش را هم نمی خواهم.میگویم برای دخترک و بغض ساکتم میکند.

زندگی نمی تواند اینهمه بیرحم باشد.یاد عمه زاده ی مرحومم میافتم.یاد جوانی وزیبای مثال زدنی اش. یاد نگاههای سرگردان مادرش و شکستن پدرش.مگر مرگ او را به بهانه ی تصادف نبلعید؟چرا باید در حق من بی انصافی باشد؟نوار خاطراتم استپ میخورد به روز خاکسپاری اش.دستهایی بقچه ی ی سفیدی که بخاطر قطع پاها نامتقارن است را در گورتاریک میگذارند.فریادهای ان روز توی گوشم زنگ میزند.صدای شکستن می اید. بخودم نهیب میزنم چرا من نه؟!

رو راست باشم؟ نافرم ترسیده ام.بی توشه ام.ناتوان از انچه در رویاروییش بر سرم خواهد امد.چیزی روی شانه ها وقلبم سنگینی میکند.دخترک بند تعلقم به این دنیاست ومن گسستن این بند را نمی خواهم.دعا میخوانم و میخواهم  این وعده ی شوم لغو شود. آه گیله مرد.با ان کج خلقی هایت.ناسلامتی فقط بیست وچهارساعت مانده تا مرگ برایم؟!اینهمه بی انصافی؟؟

ادمهای قصه ی من همینها بودند.رو راست.بی دروغ.همین چند نفر.هیچ نام دیگری نبود.دونفرش نفسشان به نفسم بند بوده ونفس من به نفس کوچکترین و بی خبرترینشان.کجاست انهمه ادم که شماره هاشان روی حافظه ی گوشی ام سنگینی میکند. کجاست انهمه ادعای رفاقت ها..ادعای خواهرو برادری ها..ادعای من بمیرم تو بمیری ها..از هیچ کدامشان خبری نیست.چقدردنیایم کوچک بوده است.

انها امده اند.نمیبینمشان.نمیشناسمشان.اما امده اند ومیگویند باید این کلمات را باانها تکرار کنم.از کلمات چیزی یادم نمی اید.قدیسه اند؟ گناهکارند؟ یا ماموران مرگ؟میخوانم باانها.با همان فرم ونوا.میانشان نام مسیح هست.ارزویی توی دلم جرقه می زند. یا مسیح.میخواهم بمانم!فراتراز مسیح.خدای خودم.خدای کودکان بی سرپرست صفائیه.خدای پسران تازه بالغ پرورشگاه خزر.نگاههایشان یادم می اید.صدای شکستن می اید.صدای گیله مرد را می خواهم.باید صدایم بزند.باید بی تابم شود.من دلتنگی او را بی تابانه می خواهم.میخوانم نوای مرگ را که ارزویم براورده می شود..

.

.


از پنجره تمام قد اتاق خواب دل آشوب پلک گشوده ام به دنیایی که برایش زارها زده ام.ضجه ها زده ام و ارزوها کرده ام.. تجربه ی یک دقیقه بیشتر ماندن دراو را برای دخترک..آسمان صاف است.بی هیچ لکه ابری.خشمش را با رگبار بهاری تا صبح فرو نشانده است و لابد اکنون چرت صبحگاهی اش را میزند.

باید به پدر ومادرم زنگ بزنم.باید صدای مردمهربان قصه ام را بشنوم.نه.باید بروم دیدنشان و لمسشان کنم.بگویم چقدر از تاریکی شان دراین رویا تاریک شده ام.باید گیله مرد را ببینم وباورم بشود که تعبیرعامیانه و سنتی راست میگوید که خواب زن چپ است.باید خنده ی کنج لبش را ببینم وجوابش را که احیانا یک شوخی است بشنوم.باید دخترک را ببوسم و فکرم را با صدای بلند به خدا بگویم.

ژانر وحشت هم ژانر بدی نیست .تاثیرش را مثل پنجه های بلندی روی روحت می خراشد و مچاله ات میکند..دور قلبم مچاله شده ام و درذهنم تکرارشان میکنم.آه یادم آمد.راستی وبلاگ م ! باید تجربه این ژانر بی نظیر را در وبلاگ م بنویسم و کمی خالی شوم.باید به کارهایم برسم.به پروژه ناتمام دکتر حمیدیان.به مقاله ی ناقص دکتر مهدی زاده.به تمرینهای حل نشده.به دوستی که منتظر زنگ منست.چقدر کار دارم من.مثل نعش روی این تختخواب چه میکنم؟؟

 راستی هیچ اپارتمانی در خانه اش حوضی با آب راکد ندارد مگرنه؟؟لابد اگر مادرم بود میگفت خوابم را در انعکاس اب بگویم و از ان بگذرم و با چیره دستی همیشگی اش سرم را به چیزی گرم میکرد.باید طعم گس رویای دیشب را با بوسیدن لپ های مخملی دخترک خنثی کنم...ارزو میکنم درحد تجربه یک رویای تلخ باقی بماند ...!!!لابد اگر همکلاسی ارمنی ام اینجا  بود میگفت " آمن .نترس آژو!"..من هم با او ارزو میکنم "امین .نترس دختر!" و روی صورت دخترک خم میشوم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 10:23  توسط مادمازل ايكس  | 

جشن فارغ التحصیلی دخترک از پیش دبستانی

تو قشنگترین و ارزشمندترین هدیه خداوند تو زندگیم هستی.

به امید روزی که دانشگاهت را تمام کنی لپ مخملی ناقلای من..


از سمت راست دومی اونی که ایستاده بیزقولک من است./

31 اردیبهشت 91.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:20  توسط مادمازل ايكس  | 

آرزوی نیمه شب بهاری

در این هوای بهاری دلم میخواد

گلچینی از داشته هاموبزنم زیر بغلم

و با پای برهنه

برم به دوردست ها

به جزیره ای که ادمهاش اشنا نباشن

یک شروع دوباره

دلم حس غریب و آشنایی خاصی داره...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:3  توسط مادمازل ايكس  | 

یاد آوری

کسی که با تنهایی درونی اش کنار آمده باشد کار زیادی برای انجام دادن ندارد..!


کامو

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:47  توسط مادمازل ايكس  | 

رخوتانه..!

هوای ابری و دلگیری است.انگار یکی به آسمان جواب سربالایی داده باشد ترش کرده و دمغ است.از انروزهای دلتنگی است که فکر میکنی میخواهی بروی قبرستان همه دار وندارت را چال کنی و دست خالی وغارت زده برگردی.

کلی کاربرای انجام دادن هست.تا دلم بخواهد. باید یک سر بروم آتلیه طرح جدیدم را به استادم نشان بدهم.باید مقاله ای را برای دو روز دیگر اماده کنم و تحویل دانشگاه بدهم.باید یک سر بزنم به مدرسه ی دخترک.باید بروم ارایشگاه. زیر ابروهایم جوانه زده اند.آنوقت عین یک فیل سنگین افتاده ام پشت میز و در فیس بوک وقت کشی می کنم و از دیوار این وان بالا میروم.

ضیافت ظرفهای نشسته هم در اشپزخانه عالمی دارد برای خودش.سوالهای فلسفی و چرا و چگونه های دخترک هم که دمار ازروزگار ادم در می اورد.دیوانه ات میکند بس میپرسد وباان چشمهای درشت و قهوه ای زل میزند به دهانت که انگار میخواهد وحی نازل شود.مانده ام چگونه به او بفهمانم یک بچه چه جوری توی شکم مادرش درست میشود!این یکی از مسائل بغرنجی است که گرفتارش شده ام.

کمی اینروزها به او هم سخت گرفته ام. اخرشب شاخکهایش فعال میشود وبازیگوشی میکند.هنوز حال وهوای تعطیلات عید توی سرش است.با تشر میخوابانمش.میخزد زیر ملافه وچشمهایش مثل بچه گربه ای برق میزنند.یک سره دستور صادر میکنم.

با خودم فکر میکنم یک سوت کم دارم. گمانم در سوت دمیدن وبا دست اشاره کردن راحتتر از حرف زدن هم باشد.کم مانده مانند آجودانها سوت بیندازم دور گردنم و به دخترک با سوت اشپزخانه و دستشویی ومیزتحریرش را نشانش بدهم.از تجسمش خنده ام میگیرد.

 هوای بهاری نافرم و سست کننده ای است.دوست داری ساعتها ملافه بپیچی دورت و از رختخوابت بیرون نیایی.دوست داری بی انکه کاری بکنی وقت بگذرانی و با یاداوری قیافه تک تک استادها دچار استرس نشوی و بی خیال مقاله وترجمه و آتلیه و کارهایش بشوی.

مامان زنگ میزند و حالم را میپرسد.ازاین رخوت وسنگینی چیزی نمی گویم.فوری تاریخ بعضی روزها را میپرسد و حتما نگران میشود و ازمایش خون تجویز میکند.بعد لابد میگوید یک بچه کم است. بعدبیا ثابت کن مال هوای بهار است که اینگونه سنگین و رخوت الوده ت کرده است.

گاهی ادم یکجورایی است دیگر.فقط باید دچارش بشوی تا بفهمی .اینروزها هم از ان روزهای خاص وکم ظهور..



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:21  توسط مادمازل ايكس  | 

بهار نو مبارک

بوي جان مي آيد اينک از نفس هاي بهار

دستهاي پرگل اند اين شاخه ها ، بهر نثار

با پيام دلکش " نوروزتان پيروز باد "

با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد "

شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از اميد

تا جهان باقي ست اين آئين جهان افروز باد.

"فریدون مشیری"


با آرزوی سالی سبز و پرعشق برای یکایک شما دوستان.

بهار نو مبارک.



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:35  توسط مادمازل ايكس  | 

My birthday

هنوز نمی دانم

هر سال که می گذرد

یک سال به عمرم اضافه می شود یا

یک سال از عمرم کم می شود؟!


"گاندی"


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 23:27  توسط مادمازل ايكس  | 

جاودانگی /زنده یاد حسین پناهی

به آتش نگاهش اعتماد نکن
لمس نکن
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند
به سرزمینی بی رنگ
بی بو
ساکت
آری
بگریز
و پشت  ابدیت  مرگ پنهان شو
اگر خواستار جاودانگیِ عشقی

زنده یاد حسین پناهی



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 9:20  توسط مادمازل ايكس  | 

به میمنت جدایی نادر از سیمین


فرخنده جداییی بود جدایی نادر از سیمین.

حالا مگر این هیجان فروکش میکند و این بغض خوشحالی رهایمان میکند؟





+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:12  توسط مادمازل ايكس  | 

ما چند نفر..

در بوفه دور هم نشسته ایم همگی مان و صدای خنده هامان بلند است.استاد بهره وری آنتراکت داده است و همگی سرازیر شده ایم به بوفه. با بخاری که از نسکافه بلند میشود کف دستانم را گرم میکنم.صدای شلاق باران گوش را کر میکند.

همکلاسی های خانوم همگی تقریبا هم سن وسالیم و آقایان هم حول وحوش چهل سال.فارغ از دغدغه های زندگی و مشغولیت ذهنی و هر مشغله ای میشویم فقط دانشجویی که امده درس بخواند.مثل روزهای بیخیال دوران کارشناسی که هیچ مسئولیتی نداری وقتی درخانه پدری ات هستی.

جمع صمیمی ما زود شکل گرفت.ادمهای همدل و همقواره ی خودت که حفره های خالی وجودت را پر میکنند.مسئول بوفه زن میانه سال ریزنقشی است که رد سرسختی های روزگار روی چهره اش نقش بسته است.گه گاه نگاهمان میکند و باصدای خنده هامان می خندد.

این روزگار دانشجویی یا ان روزگار دانشجویی که وقتی مستقیم از پشت میز مدرسه میروی یکراست در دل اجتماع فرق هایی دارد.فرق هایی که چشمگیرند.اما کشف دوستان تازه وارتباطات جدید وهمدلی ها چیزیست که همیشه پشت یک میز و دریک کلاس اتفاق می افتد واین بهترین وجه دانشجو شدن در هر سن و مقطعی است.تجربه دوباره و شیرینی است..




+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 23:35  توسط مادمازل ايكس  |