تجربه ی یک قدم تا نیستی..
حس بدی است تجربه ی یک قدم مانده تا مرگ بودن.بد جوری توی دهانم میچرخانمش.مثل شکلاتی که طعمش را دوست نداری اما خودت را ملزم به تمام وکمال بلعیدنش میکنی.دلم پیش خودم و آزروهای نا کامم نیست. پیش پدرو مادر مهربان و یگانه ام و گیله مرد هم.دلم برای دخترک می تپد.برای تجربه ی حس تلخ بی مادری اش.اینکه خیلی کارها برایش نکرده ام.از وابستگی اش بخودم تاریک میشوم و به خودم لعنت میفرستم بابت این ارتباط معنوی بسیار قوی.با خودم فکر میکنم همه ی مادران رو به مرگ چنین ارزوهایی در سر داشته اند؟؟
عجیب است.گیله مرد بدجوری نامهربان شده.توی وجودم زنی فریاد میزند فقط بیست وچهارساعت مانده تا مرگ م؟؟نگاهش میکنم.با درد.بی اعتنایی اش درد دارد.نامهربانیش دلتنگ کننده است. این دم اغوش او را میخواهم.بی دغدغه.
کجاست ابرقهرمان داستانهای زندگیم؟؟شانه های پهن ومردانه اش را میخواهم. از پدر خبری نیست. هنوز سراغم رانگرفته است.این سوال از ذهنم نگذشته که از راه میرسد. با یک بغل دلتنگی تنگ خریدهایش.با غذاهای دلخواه ومیوه های محبوبم.مادرم غمگین است.درد توی نگاهش می رقصد.میگویم چقدر منتظر امدنشان بوده ام.میگویم ارزو کنند وعده ی مرگم لغو بشود.تعویقش را هم نمی خواهم.میگویم برای دخترک و بغض ساکتم میکند.
زندگی نمی تواند اینهمه بیرحم باشد.یاد عمه زاده ی مرحومم میافتم.یاد جوانی وزیبای مثال زدنی اش. یاد نگاههای سرگردان مادرش و شکستن پدرش.مگر مرگ او را به بهانه ی تصادف نبلعید؟چرا باید در حق من بی انصافی باشد؟نوار خاطراتم استپ میخورد به روز خاکسپاری اش.دستهایی بقچه ی ی سفیدی که بخاطر قطع پاها نامتقارن است را در گورتاریک میگذارند.فریادهای ان روز توی گوشم زنگ میزند.صدای شکستن می اید. بخودم نهیب میزنم چرا من نه؟!
رو راست باشم؟ نافرم ترسیده ام.بی توشه ام.ناتوان از انچه در رویاروییش بر سرم خواهد امد.چیزی روی شانه ها وقلبم سنگینی میکند.دخترک بند تعلقم به این دنیاست ومن گسستن این بند را نمی خواهم.دعا میخوانم و میخواهم این وعده ی شوم لغو شود. آه گیله مرد.با ان کج خلقی هایت.ناسلامتی فقط بیست وچهارساعت مانده تا مرگ برایم؟!اینهمه بی انصافی؟؟
ادمهای قصه ی من همینها بودند.رو راست.بی دروغ.همین چند نفر.هیچ نام دیگری نبود.دونفرش نفسشان به نفسم بند بوده ونفس من به نفس کوچکترین و بی خبرترینشان.کجاست انهمه ادم که شماره هاشان روی حافظه ی گوشی ام سنگینی میکند. کجاست انهمه ادعای رفاقت ها..ادعای خواهرو برادری ها..ادعای من بمیرم تو بمیری ها..از هیچ کدامشان خبری نیست.چقدردنیایم کوچک بوده است.
انها امده اند.نمیبینمشان.نمیشناسمشان.اما امده اند ومیگویند باید این کلمات را باانها تکرار کنم.از کلمات چیزی یادم نمی اید.قدیسه اند؟ گناهکارند؟ یا ماموران مرگ؟میخوانم باانها.با همان فرم ونوا.میانشان نام مسیح هست.ارزویی توی دلم جرقه می زند. یا مسیح.میخواهم بمانم!فراتراز مسیح.خدای خودم.خدای کودکان بی سرپرست صفائیه.خدای پسران تازه بالغ پرورشگاه خزر.نگاههایشان یادم می اید.صدای شکستن می اید.صدای گیله مرد را می خواهم.باید صدایم بزند.باید بی تابم شود.من دلتنگی او را بی تابانه می خواهم.میخوانم نوای مرگ را که ارزویم براورده می شود..
.
.
از پنجره تمام قد اتاق خواب دل آشوب پلک گشوده ام به دنیایی که برایش زارها زده ام.ضجه ها زده ام و ارزوها کرده ام.. تجربه ی یک دقیقه بیشتر ماندن دراو را برای دخترک..آسمان صاف است.بی هیچ لکه ابری.خشمش را با رگبار بهاری تا صبح فرو نشانده است و لابد اکنون چرت صبحگاهی اش را میزند.
باید به پدر ومادرم زنگ بزنم.باید صدای مردمهربان قصه ام را بشنوم.نه.باید بروم دیدنشان و لمسشان کنم.بگویم چقدر از تاریکی شان دراین رویا تاریک شده ام.باید گیله مرد را ببینم وباورم بشود که تعبیرعامیانه و سنتی راست میگوید که خواب زن چپ است.باید خنده ی کنج لبش را ببینم وجوابش را که احیانا یک شوخی است بشنوم.باید دخترک را ببوسم و فکرم را با صدای بلند به خدا بگویم.
ژانر وحشت هم ژانر بدی نیست .تاثیرش را مثل پنجه های بلندی روی روحت می خراشد و مچاله ات میکند..دور قلبم مچاله شده ام و درذهنم تکرارشان میکنم.آه یادم آمد.راستی وبلاگ م ! باید تجربه این ژانر بی نظیر را در وبلاگ م بنویسم و کمی خالی شوم.باید به کارهایم برسم.به پروژه ناتمام دکتر حمیدیان.به مقاله ی ناقص دکتر مهدی زاده.به تمرینهای حل نشده.به دوستی که منتظر زنگ منست.چقدر کار دارم من.مثل نعش روی این تختخواب چه میکنم؟؟
راستی هیچ اپارتمانی در خانه اش حوضی با آب راکد ندارد مگرنه؟؟لابد اگر مادرم بود میگفت خوابم را در انعکاس اب بگویم و از ان بگذرم و با چیره دستی همیشگی اش سرم را به چیزی گرم میکرد.باید طعم گس رویای دیشب را با بوسیدن لپ های مخملی دخترک خنثی کنم...ارزو میکنم درحد تجربه یک رویای تلخ باقی بماند ...!!!لابد اگر همکلاسی ارمنی ام اینجا بود میگفت " آمن .نترس آژو!"..من هم با او ارزو میکنم "امین .نترس دختر!" و روی صورت دخترک خم میشوم.



