اينروزها
ديشب رفتم به مركز شهر.يك حال وهواي خاصي دارد اين روزها.جابه جا بساط دستفروشها و پسركان روبان به دست كه دنبالت ميدوند تا روباني براي سبزه عيدت ازشان بخري.بساط هفت سين و تشتهاي پرازماهي هاي قرمز كوچك كه دراب دل دل ميزنند.دختركان وخانومهاي مرتب كه از رنگ تازه موهايشان ميفهمي براي عيد اماده شده اند.
مادرگيله مرد شيريني هاي ريزو لذيذ خانگي اش را پخته.دانه هاي گندمش را در ظرفهاي گرد ومستطيل شكل جا داده به نيت هر يك از ما بچه ها و سبزه ها كنار پنجره نيمه باز هوا ميخورند وقد ميكشند.خانه تكاني اش را كرده.هرجاي ان خانه بزرگ را كه نگاه كني برق ميزند.اخرين كارش اينست كه سبزه سبز شده را ببرد بر مزار پدر گيله مرد.پر از شورو هيجان است اينروزها.
مامان اينروزها خانه تكاني دارد.پرده هاي خانه را داده بشويند و روميزي ها و ظرفهاي بوفه را شسته.هيچي سرجاي خودش نيست.انگار دارد اسباب كشي ميكند.يك بلبشويي است كه نگو.با اشتياق كودكانه اي رفته بساط هفت سين را خريده است.عيدي هاي نوه ها و دخترها ودامادهايش را از الان كنار گذاشته است.يخچال وفريزر را پركرده و لحظه شماري ميكند تا دوم فروردين برسد و تنها خواهرم و دخترانش از راه برسند.
مامان پرده اتاق سابقم را در اورده است.خانه روبرو يك خانه دو طبقه است وپنجره بزرگش مقابل پنجره اتاق من گشوده ميشود.سابق اتاق پسرهمسايه بوده است.او رفته است واتاقش مانند اتاق من خالي مانده.ما دخترهاي كوچه اسمش را درازعلي گذاشته بوديم.بخاطر قدبلند واندام بي قواره اش.دراز علي هرروز زنگ خانه مان را ميزد وفرار ميكرد وپشت در يك دسته گل نرگس ميگذاشت.
دراز علي عاشقم شده بود.اينرا بعدها از خواهرش كه دوست و همكلاسي ام بود شنيدم. نهايت مرام گذاشتنش دسته نرگسهايي بودكه پشت درخانه مان جا ميگذاشت.هروقت هم دركوچه يا خيابان با او روبرو ميشدم مثل خرگوش پا به فرار ميگذاشت!از پنجره دور ميشوم و ميروم كنار مامان.خاطرات انروزها مثل فايلهاي تصادفي سرگرداني در مغزم چرخ ميخورد.چه خاطراتي از روزهاي سبز بلوغ را شخم زده است مراسم پرده شويي مادرم...
من هم اينروزها كارهاي روتين پيش از عيد را انجام داده ام.خرده فرمايشات وروجك را ريز به ريز اجرا كرده ام.هيجان چيدن سفره هفت سين را دارد.سين هايش را ميشمارد وهرگاه كم مياورد اسم عمه زاده ام را مي اورد كه با سين اغاز ميشود!حرفش را مدام تكرار ميكند چون بار اول به حرفش خنديده ام.
ياد كودكي هاي خودم مي افتم.از چندروز پيش از عيد منتظر بودم تا با مامان سفره هفت سين را بچينيم.تنگ بلور ماهي را بگذاريم سر سفره هفت سين كنار عكس خواهر مرحومم.شمعها را موقع تحويل سال روشن كنيم و مامان مثل هر سال و مثل هميشه خيره شود به عكس دختر بچه اي كه در قاب سيلور ارميده و مات ومظلوم نگاهمان ميكند.بعد قران بدهد به دستم و بگويد سال را تحويل كنم.اينروزها بدجوري خاطرات ريزو درشت ايام كودكي در ذهنم پررنگ شده است واينها همه تقصير بهار است.بهاري كه بي هيچ ترانه اي راهي ميشود و بي هيچ زمزمه اي يك سال پيرتر.
شاد بودن تنها انتقامیست که می شود از زندگی گرفت.