این عصرهای دلتنگ پائیزی..

میدانم چه مرگم است.خودم "من" سرکشم را خوب میشناسم.تا توانسته ام اینروزها نادیده گرفتمش و مدام  "خفه شوی" غلیظی حواله اش کرده ام.مثل یک بچه تخس سرتق دوباره همان را میگوید وخودش رامیکوبد به درودیوار درونم.


با نوشتن هم رام نمیشود.ظهر امدم بنویسم هرچه نوشتم پاک کردم.دست ودلم به نوشتن منویاتم نمیرود.زور که نیست.میروم لابه لای سی دی های قدیمی سی دی منوچهر سخایی را پیدا میکنم.ترانه ی دلخواه پرخاطره ام را میگذارم و در سکوت به مرتب کردن خانه مشغول میشوم.


ضیافت ظرفهای نشسته! اتاق دخترک هم شبیه بازارچه ی کوچک خیریه است که همه چیز در ان پیدا میشود.جزوه های دانشگاهم هم ولو شده روی میز. به درک.همیشه که نباید خانه مرتب باشد.مگر نه اینکه همه ذرات هستی میل به بی نظمی دارند منم یک عضو ناچیز دیگر این ملغمه.


نرمه بالشی میگذارم زیر سرم و روی مبل مقابل شومینه ولومیشوم.منوچهر سخایی ترانه ی دلخواهم را میخواند.یک نیروی نامرئی گلویم را گرفته و رهایم نمیکند.اینروزها هیولای درونم بیدار شده است.انگار شبهای کشدار و نمناک پائیزی بیشتر تنهایی ها را به رخت میکشند.چه بگویم.که سکوت بهترین مرهم این دست دل آشوبی هاست.


تنیدگی دوست داشتن و فراموشی

 دیشب عمو زاده ها وعمه زاده ها دور هم جمع شدیم.امدند منزل ما.جمعمان جمع نبود.دلتنگی و غیبت حضور تو حرف ناگفته ای بودکه اگرچه به زبان نمی امد اما میشد براحتی در هوا بقاپی اش.در عمق نگاه همه مان اندوهی بود که سعی میکردیم پنهانش کنیم.

بعضی وقتها در زندگی باید یک چیزهایی را دید و دم بر نیاورد .باید مثل لقمه ی توام با بغض قورتشان داد و هضمشان کرد.هرچقدر بیشتر رویشان مانور بدهی اوضاع پیچیده تر میشود.هرکداممان سعی میکرد به دیگری اجازه ندهد مصیبت از دست رفتن تو بیفتد سرزبانها و دوباره یاداوری خاطرات...

جای خالی تو محفوظ بود .اما میگفتیم ومیخندیدیم.سعی میکردیم برای خواهر وبرادر مصیبت زده ات هم که شده خویشتندار باشیم.یکبار هم حرفت به میان امد. پسر عمو گفت خدا بیامرز هم ان شب در فلان مهمانی باما بود.کلی رقصیده بود .خدابیامرز.تودر این دوکلمه خلاصه شده ای!برای هضم این کلمه به سالها وقت احتیاج دارم.شده ای ان خدا بیامرز و حتی از بیان اسم قشنگت هم اجتناب میکنیم.با خاطراتت تبدیل شده ای به قاب عکسی و نشسته ای روی میز تلویزیون یا بوفه و روی شومینه خانه ی ماها.

کم کم زندگی دارد عادی میشود.عمه جان با امدن نام تو دیگر قلبش نمیگیرد. مادرت سکوت میکند و تمام اندوه درونش در نگاهش هست وبس.فکر میکردیم با رفتن دختر زیبا و کم نظیری چون تو دنیا به اخر میرسد.اما دنیا خیره سر تر از این حرفهاست و زمین هم بیرحمتر از اینها.پیش از تو بسیار دختران زیبا و یگانه یی را بلعیده واب از اب تکان نخورده است.

دنیا همان دنیاست و اسمان وخورشیدش هم همان.فقط تو از بودن دست کشیده ای.زمین حرکت دوارش را دارد.فلان همسایه خوابت را دیده و گفته تعبیرش اینست که مادرت باید لباس سیاهش را در بیاورد. پس از مدتها خلاصه خواهرت لبخندی بزند و کم کم  زندگی افتاد روی جریان طبیعی اش.این ادامه ی زندگی و ادامه ی خیره سرانه ی حیات درد دارد.چیزی مثل زلزله به جان ادم می افتد و دگرگونش میکند.انقدر پس لرزه ها را متحمل میشوی تا فرو پاشیده های درونت را در روحت جا کنی و ارام بگیری.

یاد حرف مامان میافتم.میگفتیم مادرت تاب این مصیبت را ندارد و دقمرگ میشود.مامان با تامل همیشگی اش میگفت من تجربه اش کردم و خدا صبر میدهد.حیف از آن جانی که رفت .وقتی چاره ای نداری کنار می ایی.مامان راست میگفت.همه چیز دارد عادی می شود.باامدن نامت دیگر ان بی تابی کشنده سراغ دیگران نمی اید.همه انگار پذیرفته ایم که دیگر بودن تو ممکن نیست.حیف از آن جانی که از کف رفت..



آدمها

آدم‌ها مثل کتاب‌ها هستند

بعضی آدم‌ها جلد زرکوب دارند،
بعضی جلد ضخیم
و بعضی نازک

بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند

بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند

و بعضی از آدم‌ها توقیف


و بعضی از آدم‌ها فتوکپی  آدم‌های دیگر اند.

بعضی از آدم‌ها صفحات رنگی دارند،

بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند

و روی پیشانی  بعضی از آدم‌ها نوشته اند:
حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم‌ها قیمت روی  جلد دارند، غلط چاپی دارند.

بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی  آن‌ها را بفهمیم....


قیصر امین پور


پ.ن:از کدام دسته آدمهایی؟؟

متن کوتاهی از یادداشتهای زنده یاد شریعتی

اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام .

شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.