سرما و تولد و خیالاتم
خوبی هوای شمال دراینست که نهایتا تا یکی دو هفته ی دیگر باران داریم و از اواخر اسفند ماه برخی درختان شکوفه میدهند.مانند شکوفه های عجول حومه ی شهرمان که سوزه ی اخبار سال گذشته بودند.
میروم خرده فرمایشات دخترک را برای جشن تولدش که اخر هفته است موبه مو اجرا کنم.اجازه ی اینکه به تنهایی بروم وکیک تولدش را سفارش بدهم ندارم.از اینترنت عکسهای عجیب وغریبی دانلود کرده ایم و میگوید با تغییر وتحول کیک دلخواهش خواهد شد.فقط اجازه دارم برف شادی و کارتهای دعوت و جینگولک بازیهایی ازاین قبیل را به تنهایی انجام بدهم.
غرق در خیالاتم خریدها را انجام میدهم.باید برای نمایشگاهی که بعداز عید برپا میشود تابلوها رااماده کنم.دانشگاه و درسهایش وقفه بزرگی انداخته است بین من و اتلیه.با خیالاتم ور میروم و خریدها راانجام میدهم.
کاش فقط سفارش کیک وخرید چهارتا کارت و بادکنک بود.یک هفته است برای بیسوادی وروجک من دست به قلمم وبیش از هزاربار اسم دوستانش را نوشته ام وهی پاکنویس کرده ام.بارها وبارها تعداد بادکنک هارا شمرده ایم و از الان برای ارایشگاه وقت گرفته ام تاموهایش را براشینگ کند.
من و پدرش هم تحریم شده ایم دوستانمان را دعوت کنیم.میگوید هرسال جشن تولد اوست وما دوستانمان را دعوت میکنیم که هیچکدام بچه ندارند وفقط یکی از انها یک گربه دارد که اندازه ی بچه ببر است.از تشبیه اش از خنده ریسه میرویم.میگوید دیگر ازامسال همکلاسی دارد و حق نداریم دوستانمان را دعوت کنیم.
به مکافاتی راضی شده است پس از جشن تولد دلخواهش دوستان ما بیایندو به ماهم خوش بگذرد.به او میگویم وقتی همسن او بودم مامان بزرگ برای تولدم چندتا از دختروپسرهای فامیل را دعوت میکرد و همه کارها را به سلیقه خودشان انجام میدادند.کلی هم ذوق میکردم و ممنونشان بودم.فکر میکنم بااین حرفم شرمنده اش کرده ام که نفس عمیقی میکشد و میگوید مامان دوره و زمونه عوض شده ! با بدبجنسی نگاهم میکند و هر دو می خندیم.خودش را جا میکند در اغوشم و گردنش را کج میکند و می اویزد به گردنم.این اغوش گرم و کوچک باهمه ی ناقلا بازی هایش را با دنیایی عوض نمیکنم.
شاد بودن تنها انتقامیست که می شود از زندگی گرفت.