همه ي افق/فريبا وفي

تكه اي نان چپاندم توي دهانم بغضم برود.نميخواستم پيشش گريه كنم.فكرنميكردم روزي كسي ازچيزي كه زير پوستم پنهان بود خبردارشود.چيزي مثل غده بود.همان اندازه ناشناخته ودردناك.اسمي هم برايش نداشتم ولي او داشت تعريفش ميكرد ومن يك لحظه به نظرم امد كلمه اي كه به كار برد دقيق است.مثل تشخيص درست يك بيماري.رهايي بخش هم بود.فكركردم همين است.خودش است.غده نيست .خيالي است نا ارام كه مهارش سخت است.يك لحظه انگارفهميدم چه چيزي زندگي ام را اينقدر تلخ كرده.هرچه بود ازهمين حس بود. هماني كه او ان را ديده بود.

همه ي افق/فريبا وفي

كيميايي به نام حق!

دنبال يك پمپ بنزين خلوت ميگشتم و دست اخر انتهاي صف طويلي از ماشينها منتظر ماندم تا نوبتم بشود. ميان دولايني كه به صف بودند يك پرايد سرگردان بود و مترصد فرصت كه لابه لاي ماشينها خودش راجا كند وغير نوبت بنزين بزند.خداميداند كه من چقدر به اين رند بازيها حساسيت دارم.

دانشجو كه بوديم دقايقي طولاني منتظر تاكسي مي ايستاديم تا نوبتمان بشود.يكهو يك جنس مذكري پيدايش ميشد و يكراست ميرفت مينشست جلو! چندبار من بااين جماعت كه اغلب هم مذكر بودند وترم بالايي درگير شده باشم خوب است؟هميشه هم زورم ميچربيد!يكبار كه پسرك كوتاه نيامده بود به راننده تاكسي گفتم شماره ات را يادداشت ميكنم ميدهم به تاكسيراني!خلاصه پسرك كنف شدو كوتاه امد.خلاصه بزن بهادري بوديم براي خودمان براي رعايت ودريافت حقي كه مال خودمان بود.

القصه..ماشينها ارام ارام ميرفتند جلو و دمشان گرم هيچ كدام حالي به اين حاج پشم الدين ندادند! راننده پرايد يك مرد ميانه سال بود كه ريش ومحاسني  داشت و پيراهن مشكيي هم لابد به مناسبت اينروزها تنش كرده بود.جاي مهر هم روي پيشانيش بدجوري تابلو بود.نوبت من كه شد نيش گازي دادو كم مانده بود جايم رابگيرد.بفاصله ميليمتر از ماشين جلويي در حركت بودم تا حالي به احوالات اين مردمومن بدهم كه جاي سجده هاي شبانه اش روي پيشانيش بدجوري خودنمايي ميكرد! خلاصه مهلتش ندادم و نگاه چپي به ما كردو ظفرمندانه پوزخندي تحويلش دادم.

افسوس كه درجايي زندگي مي كنيم كه حق دادني نيست وبزور ستاندني است.همين چيزهاي كوچك هم انگار اراممان ميكند.يعني حالگيري از اين حاج پشم الدين همچين مارا سرحال اورد كه نگو!مردك توكه نماز ميخواني و جاي مهرت پيشانيت را سوراخ كرده..نميداني دراين هواي گرم و شرجي شمال بايد به حق بقيه احترام بگذاري ومثل ادم بروي و مثل بقيه در صف منتظر بماني؟!ديگر چه بگويم؟!




مهماني خداحافظي/ميلان كوندرا

يادش آمد كه سالها قبل همسايه هايش در پايتخت گربه شان را از زبان بريده دست وپا بسته وميخ در حدقه ي هردوچشم فرو رفته بردر خانه شان يافته بودند.بچه هاي همسايه بازي بزرگسال ها را مي كردند./


مهماني خداحافظي/ميلان كوندرا/فروغ پورياوري

حنا

اينروزها شبيه "حنا" شده ام. حنا در فيلم "خواننده".

با همان چشم ها.باهمان حركات.با همان احساس..!