آنتي آرامش

تنهايي و خلوت م را دوست دارم.شايد گاهي روند زندگي به گونه اي باشد كه نتوانم با خودم تنها بمانم وخلوت كنم اما عمر اين مزاحمتها به چندروز هم نميرسد وخلاصه براي دل خودم وقت ميگذارم.حالا چه پاي بوم نقاشي چه در اتاق دخترك به بهانه ي تمرين دف و چه وقت كتاب خواندن در نيمه هاي شب.

امشب از ان شبهاست كه بدجوري دلم خلوت و ارامش ميخواهد. گيله مرد به كارخانه رفته است براي كار فورسماژوري كه پيش امده.گفت شايد تا صبح هم برنگردد.دخترك ارام است و پشت ميز مشغول نقاشي است.ميخزم به رختخوابم و به فيلم وحشت اوري كه مونيكا بلوچي دران بازي كرده است وتنها دليل ديدن اين فيلم برايم بوده مشغول ميشوم.

دخترك دفتر ودستك راكنار ميگذارد و مجبور ميشوم فيلم را فاكتور بگيرم. بالبخند نگاهم ميكند كه يعني مزاحمم؟ ميگويد ازنقاشي خسته شده است.ميگويم امشب ميتواند هركاري دوست دارد بكند.ميتواند بيشتر بيدار بماند و كانال فريسبي ببيند .نگاهش برق ميزندو جيغ ميكشد:تام وجري!و مثل بچه گربه اي از تختخوابم پايين ميپرد وميرود.

مشغول ديدن فيلم ميشوم.افكارم جاهاي ديگري سير ميكند.چشمم صحنه هاي چندش اور فيلم راميبيند و زيرنويس انگليسي را دنبال ميكند.نميدانم چه حكمتي است با تماميت داشته ها و اينكه مهره هاي زندگي سرجاي خودشان هستند  حس غريبي ته دلت است.در اما واگر وچراهاي خودم شناورم كه دخترك مي ايد.ميگويد حوصله ي تام وجري را ندارد.ميگويد حوصله ش سررفته است ونميداندچه كند!ميگويم از دو هفته ي ديگر ميرود به امادگي.زندگي اش قانونمندميشود.بايد شبها به موقع بخوابد و هرروز صبح زود بيدار شود.

ميگويد برايش از دوران مدرسه ام بگويم.لپ تاپ راميبندم و يك چيزهايي تحويلش ميدهم.ميگويم با بازيهاي لپ تاپ بازي كند وبگذارد من كتابم را بخوانم.كتاب نيمه كاره ي ساباتو را دست ميگيرم.خانه در سكوت عميقي فرورفته است.چقدر به اين ارامش وتنهايي احتياج دارم.به اين سكوت.به اين سكون.

سايه ي دخترك مي افتد روي ديوار. ميگويد حوصله ي بازيهاي لپ تاپ راهم ندارد.چه كاركند خوبست؟ با بدخلقي ميگويم نميدانم.مثل پيرزنهاي زيرخاكي غر ميزند.تحمل اينرا ديگر ندارم.ميگويد حيف شد.تقصير خودش است كه مرا بيشتر از كيف مدرسه اش دوست داشته است!از حرفش خنده م ميگيرد.قهر ميكند و از اتاقم ميرود.

روي مبل لم داده وكيف صورتي وبزرگش را بغل گرفته واخم كرده است.انقدر غرميزند تا ازدلش دربياورم ويا اوضاع بروفق مرادش شود.اين خصلتش را به خودم رفته است.كتاب را مي اندازم روي ميزكوچك كنار تخت و دلخور اما مهربان ميروم از دلش دربياورم. مدام غرميزند.ميگويدبه مامان مينا(مادر بزرگ مادري اش) ميگويد و تنبيه ميشوم كه به دخترم محل نذاشتم!مامان مينا برايش حكم زورو را دارد كه هركاري از دستش برميايد ودراين دنيا تنها كسي است كه زورش به مادر اين دخترك ميچربد!از تهديدهايش ريسه ميروم و لجش ميگيرد.ميخواهم بخوابانمش و ميگويد امشب اصلا خوابش نمي ايد. تا نيمه هاي شب يا فردا كه پدرش برگردد بيدار مي ماند!با خودم فكر ميكنم امشب شب من نيست.

ميگويد برايش قصه ي روز به دنيا امدنش را تعريف كنم.ميگويد حق ندارم دست به لپ تاپ بزنم.ميگويد اجازه ندارم دف تمرين كنم يا بروم سراغ سه پايه و بوم .دست مي اندازد دور گردنم. ميگويد توي اين كتابها چه چيزي نوشته است؟ميگويم نگهشان ميدارم وقتي بزرگ شد همه شان را بخواند.نفس گرم ش ميخورد توي صورتم.ميگويد مامان خوب او هستم و بايد بيشتر از كتابهايم دوستش داشته باشم.براي هزارمين بار و طوطي وار داستان روزي را كه به دنيا امده برايش تعريف ميكنم . چشمانش كم كم گرم ميشوند و به خواب ميرود. ميروم سراغ داستان نيمه كاره ي ساباتو.كليد توي قفل ميچرخد.بايد شام پدرش را اماده كنم.




فطره/اخوان ثالث

بگير فطره ام اما مخور برادر جان

كه من در اين رمضان

قوت غالبم غم بود...



مهدي اخوان ثالث

شايد زندگي همين باشد

زندگي سر و ته چيز دندانگيري ندارد.وقتي كه شروع به فهميدن  ميكني ارزو داري جاي ادم بزرگهاي زندگيت باشي.همه دنيا خلاصه ميشود درعروسك بزرگي و اغوش امن پدري وكفشهاي پاشنه بلند مادري كه هنگام راه رفتن بدجوري سروصدا ميكنند و به توحس بزرگي ميدهند.

كم كم بلوغهاي زندگي يكي يكي از راه ميرسند.سينه هايت جوانه ميزنند و ازديدن خودت دراينه بدت مياد.چهره ات تغيير شكل ميدهد وخلاصه روزي لكه معروف را درلباس زيرت ميبيني وميفهمي كه بزرگ شده اي.فعاليت فزاينده هورمونها ازارت ميدهند و چيز ناشناخته راكشف ميكني و اسير عشق هاي پرسوز وگداز و زودگذر دوران نوجواني ميشوي.

اين مرحله راكه گذراندي كم كم ارزوهايت هم باتو بالغ ميشوند.تو ميبالي ورشد ميكني وارزوها هم دستخوش تغييرات شگرفي ميشوند.ديگر دلت ديدزدن خانه پسرهمسايه و گل نرگسهايش رانميخواهد.دلت دلخوشي هاي بزرگتري راميخواهد. حالا نقطه عطف زندگي برايت ورود به دانشگاه است.فكرميكني ازاين دروازه كه عبوركني چه خبرها كه نيست.دررشته دلخواهت هم قبول ميشوي اما اجتماع چيزي درخورنداردكه به تو بدهد. دانشگاه و تحصيل هم ارضايت نميكند.هنوز در درونت حفره اي خاليست.

درخلال دست وپازدن ها براي شناخت زندگي و فلسفه ي بودن عاشق ميشوي.تو خوش شانسي هستي كه زندگي يكي از بهترينهايش را سرراه توگذاشته است.زندگي مانند چشمه اي است كه ازتنگنايي گذشته و پرسروصدا به دريايي ارام پيوسته است.حفره ي خالي راكد مانده است.تهي بودنش را به رخت نميكشد.

تا بخودت مي ايي ميبيني مقابل اينه ايستاده اي و وباكف دستت حركت جنيني را دربطنت حس ميكني.هر روز مقابل اينه ازخودت ميپرسي كه توانايي مادر بودن را داري؟! به خودت قول ميدهي اين موجود چند كيلويي كه از تو زاده ميشود سدراه براوردن ارزوهايت نميشود.خلاصه روزي بغچه ي سفيدي را كه هرازگاهي صداي گريه خفيفي از ان مي ايد كنارت ميخوابانند وبه همين سادگي تو مادر ميشوي.يك دنيا حرف ومسئوليت پشت اين دوكلمه خوابيده است:مادربودن.

زندگي روال خودش را طي ميكند.كم كم به زندگي خوميگيري.اما دروجودت هنوز حفره اي هست كه ازارت ميدهد. هرازگاهي تيرميكشد ومثل يك دمل چركين سرباز ميكند. آرزوهايت هستند كه بيقرارت ميكنند. آرزوهايت ميخواهند از توانتقام بگيرند. بخودت قول ميدهي ديگر با شكم ور امده جلوي اينه نايستي.قول ميدهي كه به دنبال ارزوهايت بروي.بايد روزي اين دمل چركين براي هميشه افول كند و بميرد.

ميروي به دنبال ارزوهايت.پس از سالها ميروي سراغ قلم مو و نقاشي.ميروي دنبال درس و ورزش وهزار كوفت وزهرمار ناتمام ديگر.ميروي تا ناتمامهاي زندگيت را تمام كني.فهميده اي كه ديگر زندگي ان هدفي نيست كه دنبالش سالها دويده اي.زندگي همين لحظه هاست كه براي رسيدن به ارزوهايت با ان دست و پنجه نرم ميكني.

يك عمر دويده اي.يك عمر ميدوي.ارزوي ادامه تحصيل براورده ميشود.ارزوي خانه اي ويلايي نزديك ساحل با باغچه اي كه هربار درذهنت يكجور ترسيمش كرده اي كم كم براورده ميشود. دخترك هم روزبروز بزرگتر ميشود.تاان روز تابلوهاي بيشتري ميكشي.خلاصه روزي لابه لاي هاي لايت موهايت چندتار موي سپيد پيدا ميكني.وقتي پررنگ ميخندي دور چشمانت چينهاي محو وظريفي هست.هنوز چيزي ته دلت را چنگ ميزند.زندگي بايد مانند شعبده بازي چيره دست چيزهاي باارزشتري برايت در استين داشته باشد.حكما تاچندسال ديگر اين شعبده باز بزرگترين معجزه اش را برايت رو خواهدكرد.

چند سال ديگر..تو جواني ات راميدهي به دختركت و اومانند روزي كه تو بالغ شدي جوانه ميزند وراه رفته ي تورا از سر ميگيرد.تا به خودت بيايي ميبيني با موهايي كه فقط چندتار سياه لابه لاي ان است در چرت كوتاه عصر به راهي كه تا انروز پيموده اي لبخند ميزني و حفره هاي خالي هنوز بر قوت خودشان باقيند.