عجیب است وقتی ترانه ی دلخواهت را میشنوی(همان که چند روز پیش توی ماشین با شنیدنش بشکن میزدی!) اکنون چشمانت را پر میکند و قهوه ای که همیشه درشبهای امتحان از سالهای دور بی خوابت میکرده امشب بیشتر مسخ و بی حالت کرده است.
چند روز پیشها یکی از دوستان میگفت ادمها یازده روز در ماه سرحالند. یازده روز دیگر عکس این حالتند وچند روز باقیمانده اش را هم یادم نیست چه گفت.حالا هرچه. باین فکر میکنم این اواخر یازده روز سرزنده ی من چرا از راه نمیرسد؟
از شادی اطرافیانم متعجبم.انگار انها هم باید در سوگواری درونم با من همراهی کنند.وقتی دچار میشوم فکر میکنم همه باید اینرا درک کنند و همنوایی کنند.باید یاد بگیرم فروریختن چیزی در من برای بقیه فرقی ندارد.یا اینکه انقدر ماهرانه نقاب شادی به چهره دارم که هیچ کس بویی نمیبرد.
منویاتم تحت تاثیر یک پریود روحی ناارام متشنج است.انگار افتاده ام در یک سیکل بسته ومدام دور خودم میچرخم.دلتنگ و دلگیرم.بسیار هم خوش اخلاق شده ام! با کوهی از عسل هم نمیشود خوردم.جوانمرگ شدن عمه زاده .یلدای سیاه امسال که مصادف بوده با چهلمین روز درگذشتش. بیماری مامان. امتحانات پایان ترم که در راه است. همه شان کلی حال به احوالات ادم میدهد.
ادم است دیگر .مگر چقدر ظرفیت دارد.لبریز میشود.دلم میخواهد تمام وقایع اخیر را مثل غذایی که هضم نشده و روی دل مانده است بالا بیاورم.قبل از همه ی اینها باید به رختخواب بروم. چند لیوان قهوه خورده ام و بجای اینکه خوابم بپرد مثل سیاه مست ها تلوتلو میخورم.حالا این وسط حکایت اپ کردن چه بود نمیدانم. شاید چون نوشتن از سالهای دور برایم شفاست.آهای یازده روز موعود کی از راه میرسید؟!