پشت ميز شيك و نسبتا بزرگي در رستوران اش نشسته و با لپ تاپش سرگرم است. چهره اش اش اشنا ميزند.به گيله مرد ميگويم كه جايي او را ديده ام.ميگويد براي من هم اشناست.به سن وسالش كه در استانه 40 سالگي ميزند نمي ايد كه همدوره وهم دانشكده اي ام باشد.ميگويم شايد دريك مهماني يا مراسمي او را ديده ايم.

در طي شام يك بار مي ايد وبه ما سر ميزند.محترم و شيك و خوش قيافه است.اكثر مشتري ها سلام وعليك گرمي با او دارند. به گيله مرد ميگويم اگر خارج از اينجا ديده بودمش فكر ميكردم وزيري ..وكيلي....ديپلماتي..چيزي باشد!صاحب يك رستوران ولو رستوراني شيك و بزرگ بهش نمي ايد. تاييد ميكند كه همينطور است.

هنگام حساب كردن پول شام گيله مرد به او ميگويد كه چهره اش خيلي اشناست.با خوشرويي ميخندد و ميگويد سالها پيش در كار موزيك بوده ام در مجالس وعروسيها !!حتما در عروسي يا مهمانيي هم را ديده ايم.كاشف به عمل مي ايد كه خواننده اركستر عروسيها بوده است تا همين چند سال پيش واكنون اين رستوران شيك و فوق العاده در حاشيه ساحل خزر با محوطه اي غرق در گل و چمن.

به اين كه بندگان خدا از كجا مي اورند و از كجا خرج ميكنند و ارث پدر بوده است  و چيز ديگري كاري ندارم. چيزي كه برايم خيلي جالب بود صداقتي بود كه اقاي مذكور از خودش نشان داد..



به مناسبت سالروز در گذشت دكتر شريعتي: خدايا پيش از آنكه از راه رفتن كسي ايراد بگيرم به من  فرصت بده كه چند قدم با كفش هاي او راه بروم.




زندگي با طعم اسپرسو..



دانشجو  كه بودم با دوستانم مي رفتيم به كافي شاپي كه صاحبش يك موسيوي خوشچهره ي مهربان بود.موسيو نميتونست "اسپرسو" را تلفظ كنه و "اسپقسو" تلفظش ميكرد. اين كافي شاپ سالها قبل در روزگار جواني پدرم " بار " بود و بعد از انقلاب اون بار سالها بسته بود و سپس تبديل به يك كافي شاپ شد كه موسيو و همسرش مادام اونجا را ميچرخوندن.

من خاطرات خوبي از اون كافي شاپ دارم با دوستانم و روزهاي سبز دانشجويي كه توام با ماجراجويي و شور و شر جواني بود.مادام وموسيو هر دو فوت كردن و حالا اونجا توسط نوه هاشون كه مانند پدر بزرگ و مادربزرگشون خوش چهره وخوشرو هستند اداره ميشه.هنوز هم طعم خوش ودلنشين اسپقسوي موسيو زير زبونم هست.تلخي يكي از طعم هاي سازگار با ذائقه من هست.بالاخص اگر ناشي از طعم يك اسپرسو باشه مانند فنجون فوق.



زن نمونه؟!

يكنفس وراجي ميكند.موتورش گرم شده و هيچكس جلودارش نيست. با احساس تعريف ميكند كه شبها دور تخت خواب دونفره شان بالش ميچيند تا سر شوهرش هنگام غلت زدن به چوب تختخواب اصابت نكند.ميگويد مانند يك نوزاد از اين سبيل كلفت 45 ساله مراقبت ميكند.

ميگويد خيلي از اوقات شبها كنار شوهرم روي تختخواب نميخوابم تا يك وقت مزاحم استراحت و خوابش  نشوم!! و پايين تخت تشكي مي اندازمو ميخوابم.نگاههايي معني دار در سكوت بين خانومها ردو بدل مي شود و خنده ام ميگيرد.

ميگويد در مهماني ها بايد قبل از كشيدن غذا بروم و سر برنج را براي شوهرم بردارم و اگر غذا مرغ باشد از سينه مرغ برايش بگذارم واگر گوشت باشد ترجيحا قسمتهايي كه چربي نداشته باشد را برايش جدا كنمو بياورم بذارم جلويش.ميگويد انقدر گاهي براي غذا كشيدنش در مهمانيها وسواس نشان ميدهم كه خانواده خودش  شاكي ميشوند.

تاكيد ميكند ماه رمضان كه ميشود هرگز برنجي را كه از شام شب مانده سحر به خورد شوهرش نميدهد.ماه رمضان شب تا صبح يك لنگه پا در اشپزخانه است  چون همسرش غذاي گرمي كه تازه از روي اجاق برداشته شده است را دوست دارد.

ميگويد شبها كه شوهرش از سركار برميگردد پاهايش را ماساژ ميدهد.تاكيد ميكند مردها نياز به محبت و توجه دارند.اگر در خانه كمبود محبت نداشته باشند بيرون دنبال از ما بهتران نميروند.با خودم فكر ميكنم كه ايا همه اين جانفشاني ها براي داشتن يك مرد كافي است؟يعني همه مردهايي كه به همسرانشان وفادار هستند چنين محبتي را از همسرانشان در محيط خانه دريافت ميكنند؟با خودم فكر ميكنم اين زن مهربان بيش از انكه همسر باشد يك مادر نمونه است براي مردش.

او براي دفاع شروع به حرف زدن ميكند و من خوابم گرفته است.فرو رفته ام در مبل چرمي وچشمهايم گرم شده است و ذهنم نيمه فعال.قيافه سبز وتپل زن را هنگام اين مهرورزي هاي بيمارگونه مجسم ميكنم .دست كم 50 سال ميزند.موهايش كم پشت شده اند وشوهرش 10 سالي از او كوچكتر نشان ميدهد.

يكي از خانومها ميپراند كه اينهمه به شوهرت توجه نكن و به ظاهرش نرس.اگر برود دنبال زن ديگري چه؟ خانوم فوق الذكرچشم غره ميرود و انگشت سبابه اش را خم ميكند ودر هوا ميچرخاند وميگويد چشمهايش را از كاسه در مي اورم! همه ميزنند زير خنده. خواهرش سر تكان ميدهد و ميگويد به جاي اين سامورايي بازيها يك كم به خودت برس وبه فكر خودت باش.

 "اعتماد" و "خيانت" شده سوژه جديدي براي محفل رو به سردي خانومها ودوباره تنور صحبتشان داغ ميشود. بلند مي شوم و از اتاق ميزنم بيرون.باغچه اي كه ماهها پيش مرده بود كاملا سبز پوش شده و صداي جيك جيك گنجشكها مستت ميكنند..

 

كبوتر مادر

يك كبوتر چاهي روي يكي از چراغهايي كه در راه پله اپارتمانمون تعبيه شده آشيانه اي ساخته.چند روزي بود كه ميديدم چوب هاي خشك و كوچيكي جلوي در منزل ما ريخته و نميدونستم اين چوب هاي خشك  از كجا ميان.تا اينكه با صحنه زير مواجه شدم وفهميدم كار اين كبوتر مادر است .

 

اين كبوتر دوتا تخم گذاشته  و طي چندين روز متوالي تكه هاي خشك چوب را به نوك گرفته واورده روي اين چراغ قرارداده و اين آشيانه را ساخته.حس عجيبي بهم ميده ديدن اين منظره در هر روز.زندگي در همه جا جريان داره و هر موجودي به نوعي در تلاش براي ادامه بقاست.فقط كافيه با ديده باطن به دنياي اطراف نگاه كنيم.







آشنايي

ايستاده ام در شلوغي و به جمعيت عزادار خيره شده ام.تماشايشان نمي كنم.فقط چشم دوخته ام.همه در لباسهاي سياهمان فرو رفته بوديم و صداي ضجه وناله ها را مي شنيديم.خوب يادم نيست كه دوستم چه چيزي بمن گفت ومن هم كه مات ومبهوت بودم با يك ضربه آرنجش به اين دنيا برگشتم.

شركت درچنين جمعهايي به شدت روي من اثر ميگذارد.تا چند روزي چپ وراست صحنه ها نظرم مي ايد و آه ميكشم.ان غروب دلتنگ هم يكي از ان غروبها بود كه به غروبهاي دلتنگ وكشدار جمعه مي مانست ومن نميدانستم كه در تاريك وروشن همان عصر سنگين چه چيزي برايم رقم ميخورد

اما هر چه بود تقديري بود كه هيچ وقت از اينكه نقبي بر وقوع و شكل گرفتنش بزنم از ان پشيمان نشده ام.شايد قسمت اين بود كه ان شب عليرغم ميل باطني ام بروم به ان مجلس و مردي را ببينم كه ادامه راه زندگي را همسفرم باشد.سالهايي به درازاي همه عمر.

هنوز هم ميتوانم بعد از گذشت ساليان چشمهايم را ببندم ودران لحظه زندگي كنم.كه چشمهاي رقت بارم را از جمعيت عزاداربرداشتم  ونگاهمان به هم رسيد.هنوز همخوب ميتوانم لحظه به لحظه ان ثانيه ها را زندگي كنم. وچشمهاي يشمي و نافذي را ببينم كه به دقت به چهره ام خيره شده . چه كسي باور ميكند.گاهي بهترين تقديرها در دلتنگ ترين غروبها رقم ميخورند...