يكنفس وراجي
ميكند.موتورش گرم شده و هيچكس جلودارش نيست. با احساس
تعريف ميكند كه شبها دور تخت خواب دونفره شان بالش ميچيند تا سر شوهرش
هنگام غلت زدن به چوب تختخواب اصابت نكند.ميگويد مانند يك نوزاد از اين سبيل كلفت
45 ساله مراقبت ميكند.
ميگويد
خيلي از اوقات شبها كنار شوهرم روي تختخواب نميخوابم تا يك وقت مزاحم استراحت و
خوابش نشوم!! و پايين تخت تشكي مي اندازمو
ميخوابم.نگاههايي معني دار در سكوت بين خانومها ردو بدل مي شود و خنده ام ميگيرد.
ميگويد در مهماني ها بايد قبل از كشيدن غذا بروم و سر برنج را براي شوهرم
بردارم و اگر غذا مرغ باشد از سينه مرغ برايش بگذارم واگر گوشت باشد ترجيحا
قسمتهايي كه چربي نداشته باشد را برايش جدا كنمو بياورم بذارم جلويش.ميگويد انقدر
گاهي براي غذا كشيدنش در مهمانيها وسواس نشان ميدهم كه خانواده خودش
شاكي ميشوند.
تاكيد
ميكند ماه رمضان كه ميشود هرگز برنجي را كه از شام شب مانده سحر به خورد شوهرش
نميدهد.ماه رمضان شب تا صبح يك لنگه پا در اشپزخانه است چون همسرش غذاي گرمي كه تازه از روي اجاق
برداشته شده است را دوست دارد.
ميگويد شبها كه شوهرش از سركار برميگردد پاهايش را ماساژ ميدهد.تاكيد ميكند مردها نياز به محبت و توجه دارند.اگر در خانه كمبود محبت نداشته باشند بيرون دنبال از ما بهتران نميروند.با خودم فكر ميكنم كه ايا همه اين جانفشاني ها براي داشتن يك مرد كافي است؟يعني همه مردهايي كه به همسرانشان وفادار هستند چنين محبتي را از همسرانشان در محيط خانه دريافت ميكنند؟با خودم فكر ميكنم اين زن مهربان بيش از انكه همسر باشد يك مادر نمونه است براي مردش.
او براي
دفاع شروع به حرف زدن ميكند و من خوابم گرفته است.فرو رفته ام در مبل چرمي
وچشمهايم گرم شده است و ذهنم نيمه فعال.قيافه سبز وتپل زن را هنگام اين مهرورزي
هاي بيمارگونه مجسم ميكنم .دست كم 50 سال ميزند.موهايش كم پشت شده اند وشوهرش 10
سالي از او كوچكتر نشان ميدهد.
يكي از
خانومها ميپراند كه اينهمه به شوهرت توجه نكن و به ظاهرش نرس.اگر برود دنبال زن
ديگري چه؟ خانوم فوق الذكرچشم غره ميرود و انگشت سبابه اش را خم ميكند ودر هوا
ميچرخاند وميگويد چشمهايش را از كاسه در مي اورم! همه ميزنند زير خنده. خواهرش سر
تكان ميدهد و ميگويد به جاي اين سامورايي بازيها يك كم به خودت برس وبه فكر خودت
باش.
"اعتماد"
و "خيانت" شده سوژه جديدي براي محفل رو به سردي خانومها ودوباره تنور
صحبتشان داغ ميشود. بلند مي شوم و از اتاق ميزنم بيرون.باغچه اي كه ماهها پيش مرده
بود كاملا سبز پوش شده و صداي جيك جيك گنجشكها مستت ميكنند..