تجربه ی این لحظه

خدای من، یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟


شب‌های روشن/ فئودور داستایوفسکی/ سروش حبیبی

عیسی پسر انسان / جبران خلیل جبران

به شما گفته‌اند: قاتل باید زیر تیغ برود و دزد باید مصلوب گردد و زناکار باید سنگسار شود،اما من به شما می‌گویم : در جرم آن‌ها بی‌تقصیر نیستید و اگر تنها جسم آن‌ها را مجازات کنید به ارواح درونتان ستم کرده‌اید! به راستی هیچ مردی یا زنی به تنهایی جرمی را مرتکب نمی‌شود،بلکه همه‌ی ما به نوعی در ارتکاب آن جرم سهیم هستیم. اما آنکه جزای جرم را می‌پردازد،حلقه‌ای از زنجیری که بر پایتان است را می‌گسلد و با رنج و اندوه،بهای شادی ناپایدارتان را می‌پردازد!


عیسی پسر انسان / جبران خلیل جبران/ حیدر شجاعی

همین لحظه!

همین  لحظه و با همین لباس نرم و سبکی که به تن دارم دلم یک همصحبت و یک جفت گوش شنوا میخواهد.بنشینیم روبروی هم و حرف بزنیم.یله بدهم روی مبل و به صدایش گوش بدهم.این لیوان چای را تنها ننوشم و موسیقی دلخواهم را بگذارم

سیگار بکشیمو از مهمانی شب جمعه بگویم.از الهامات و شهودات قلبی ام تا کارگاه نقاشی و اختلاس و دزدی! او حرف بزند و از لحظه لحظه ی این شب لذتبخش کیفور شویم.تااینکه خوابم بگیرد و او از همان جای نامرئی که امد برود.من سبک شده و احیا به رختخوابم بخزم.دلم همصحبت میخواهد.سیگاری و همصحبتی. صدایی که بشکند این خلوت را. دلم "او"ی ناشناخته ای میخواهد.

يادآوري

شکسپیر گفت

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم.

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند . زندگی کوتاه است . پس به زندگی ات
عشق بورز .خوشحال باش. لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن.

قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن

قبل از اینکه دعا کنی  ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن
زندگی این است . احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر./


شعری از زنده یاد حسین منزوی

حماسه ای است که می آید، این صدا از کیست؟

از آن کیست اگر این صدا از آن تو نیست؟

تو از تمام دهان های شهر می خوانی

صدا یکی است، اگر حنجره هزار و یکیست.


زنده یاد حسین منزوی

اينروزها ...

1:دخترك به امادگي رفته است.تا مادر يا پدر نشده باشي نمي تواني شادي اينروزهاي مرا درك كني.روز اول وقتي گذاشتمش مدرسه و تنهايي از مدرسه بيرون امدم در كوچه دلم تپيد.بغض كرده بودم.امدم خانه.هرجا ميرفتم يك جفت چشم سياه درشت نگاهم ميكرد وميخنديد .تا ظهر اين بغض را باخودم داشتم .تا به امروز نميدانستم كه اينهمه دوستش دارم.بيش از هر چيز و هر كس ديگري.

 

2.بعد از هشت سال كه از فارغ التحصيلي ام ازدانشگاه ميگذرد طبعا بايد هم تازه نفس باشم.مانند دخترك كه ذوق و شوق رفتن به مدرسه را دارد زير پوستم هيجان خاصي را حس ميكنم.سه تا كلاس پشت سرهم را ميگذرانم بدون خستگي.ميان بچه ها يكي از دوستان درجه سه چهار دوران دبيرستانم را هم پيدا ميكنم.كلاسها همگي برايم جذابند.كلاس اخرمان با دكترنوري است كه استاد زبان تخصصي است.كلاس خيلي خوب پيش ميرود و مدام شليك خنده ي بچه ها به هوا ميرود.مي ايم خانه و گيله مرد خسته نباشيد ميگويد.ميگويم اصلا خسته نيستم.با هيجان از 6 ساعتي كه دردانشگاه گذرانده ام برايش ميگويم.ميگويد اين شادي و هيجانم اورا هم وسوسه ميكند تا برود  دنبال ادامه تحصيل.ميگويم اواينكاررا نميكند.حسابي درگير كار شده و موفق است.ميگويد حالا ميبينيم!

 

3.اينروزها خوب ميگذرند.سرم حسابي شلوغ شده است.اينروزها سرشار از حس  قويي هستم كه ميتواند با هر فكرواحساس منفي مبارزه كند.هميشه منتظر چنين روزهايي بوده ام.روزهايي كه انقدر سرم شلوغ باشد كه مجال فكركردن به فرعيات رانداشته باشم.اينروزها سرخوشم.

 

 پ.ن:مشغول خواندن كتاب قهرمانان وگورها از ساباتو هستم.ترجمه ي مصطفي مفيدي .مينيمال زير دركتاب امده است ونميدانم از كيست.شايد ازخود ساباتو.

 

مي خواهم با تو بميرم

بي اعتراف و بي خدا

آويخته بر صليب رنج هايم

انگاري سنجاق شده در آغوش عداوت.



مثل آرزو

 امروز زودتر از هر روز اغاز شد.ميروم روي تراس مي ايستم و به رديف اپارتمانهايي كه مانند قارچ فشرده بهم و شكيل روئيده اند خيره ميشوم.سرماي گزنده بازوهايم را مور مور ميكند.ناشتا هم سيگار ميچسبد.هواي شمال باراني ودلگير است.باران ريز ميخورد توي صورتم.

گرگ وميش صبحگاهي حسهاي عجيبي را در درونت  بيدار ميكنند.حسهايي كه با تمام ادراكت قادر به دريافت ان  هستي اما كلماتي براي بازگو كردنشان پيدا نميكني.مانند يك وحي دروني است وانگار فقط به جهان درون هركس به گونه اي نازل ميشود .

اينروزها زلزله به جانم افتاده است.چيزي مانند يك انرژي فزاينده.قدرت هضم اين الهام يا شهود را ندارم.بايديك جوري در درونم بگنجانمش.مانند روحي است كه بركالبدش زيادي كرده.مانند دست وپا زدن براي رسيدن به هدف لذت بخشي است كه با تمام لذت و قدرتي كه براي پيشروي به تو ميدهد نقطه اورگاسمي هم ندارد.چيزي كه براي رسيدن به ان دست وپا ميزني ارزويت هم نيست.چيزي مانند آنست.اينروزها زلزله به جانم افتاده است...