تجربه ی این لحظه
سیگار بکشیمو از مهمانی شب جمعه بگویم.از الهامات و شهودات قلبی ام تا کارگاه نقاشی و اختلاس و دزدی! او حرف بزند و از لحظه لحظه ی این شب لذتبخش کیفور شویم.تااینکه خوابم بگیرد و او از همان جای نامرئی که امد برود.من سبک شده و احیا به رختخوابم بخزم.دلم همصحبت میخواهد.سیگاری و همصحبتی. صدایی که بشکند این خلوت را. دلم "او"ی ناشناخته ای میخواهد.
2.بعد از هشت سال كه از فارغ التحصيلي ام ازدانشگاه ميگذرد طبعا بايد هم تازه نفس باشم.مانند دخترك كه ذوق و شوق رفتن به مدرسه را دارد زير پوستم هيجان خاصي را حس ميكنم.سه تا كلاس پشت سرهم را ميگذرانم بدون خستگي.ميان بچه ها يكي از دوستان درجه سه چهار دوران دبيرستانم را هم پيدا ميكنم.كلاسها همگي برايم جذابند.كلاس اخرمان با دكترنوري است كه استاد زبان تخصصي است.كلاس خيلي خوب پيش ميرود و مدام شليك خنده ي بچه ها به هوا ميرود.مي ايم خانه و گيله مرد خسته نباشيد ميگويد.ميگويم اصلا خسته نيستم.با هيجان از 6 ساعتي كه دردانشگاه گذرانده ام برايش ميگويم.ميگويد اين شادي و هيجانم اورا هم وسوسه ميكند تا برود دنبال ادامه تحصيل.ميگويم اواينكاررا نميكند.حسابي درگير كار شده و موفق است.ميگويد حالا ميبينيم!
3.اينروزها خوب ميگذرند.سرم حسابي شلوغ شده است.اينروزها سرشار از حس قويي هستم كه ميتواند با هر فكرواحساس منفي مبارزه كند.هميشه منتظر چنين روزهايي بوده ام.روزهايي كه انقدر سرم شلوغ باشد كه مجال فكركردن به فرعيات رانداشته باشم.اينروزها سرخوشم.
پ.ن:مشغول خواندن كتاب قهرمانان وگورها از ساباتو هستم.ترجمه ي مصطفي مفيدي .مينيمال زير دركتاب امده است ونميدانم از كيست.شايد ازخود ساباتو.
مي خواهم با تو بميرم
بي اعتراف و بي خدا
آويخته بر صليب رنج هايم
انگاري سنجاق شده در آغوش عداوت.
گرگ وميش صبحگاهي حسهاي عجيبي را در درونت بيدار ميكنند.حسهايي كه با تمام ادراكت قادر به دريافت ان هستي اما كلماتي براي بازگو كردنشان پيدا نميكني.مانند يك وحي دروني است وانگار فقط به جهان درون هركس به گونه اي نازل ميشود .
اينروزها زلزله به جانم افتاده است.چيزي مانند يك انرژي فزاينده.قدرت هضم اين الهام يا شهود را ندارم.بايديك جوري در درونم بگنجانمش.مانند روحي است كه بركالبدش زيادي كرده.مانند دست وپا زدن براي رسيدن به هدف لذت بخشي است كه با تمام لذت و قدرتي كه براي پيشروي به تو ميدهد نقطه اورگاسمي هم ندارد.چيزي كه براي رسيدن به ان دست وپا ميزني ارزويت هم نيست.چيزي مانند آنست.اينروزها زلزله به جانم افتاده است...