ديشب سالگرد تصادفي بود كه دوازده سال پيش برايم اتفاق افتاد.تا همين دوسه سال گذشته حول وحوش چنين روزي غمبادميگرفتم.دوسه سالي است كه صحنه هاي گسسته ان شب مثل فايلهاي سردرگمي جلوي چشمهايم رژه ميرود بي انكه كوچكترين حس ناراحتي وتلخي را در رگهايم تزريق كند.
تمام ديشب را به ان شب عجيب فكر كردم.به كلاس فيزيكي كه عصرانروز گذراندم.به بابا كه دنبالم امد و برخلاف هميشه به اصرارم كه پشت فرمان بشينم نه گفت.بي شك اگرجاي پدرم پشت فرمان نشسته بودم الان در سراي ديگري به زندگي ام در بعد غيرمادي ادامه ميدادم وجزو اموات بودم.
پدرم دران شب دچار شكستگي در چندين جاي مختلف بدنش شد كه گمان نميكنم من از پسش بر مي امدم.هنوز يادمست وقتي به عكسهاي ماشين پس از تصادف نگاه ميكردم..اينكه فرمان و داشبورت از شيشه جلوي ماشيت كمپلت بريزند بيرون وازماشين جز چند تكه پاره وصندلي سمت راست چيزي باقي نماند.
وبي شك از كم شانسي ام بود كه چسبيده بودم به صندلي عقب پشت راننده وبي هوا سرم را تكيه دادم به شيشه و از قضا راننده مست كه ازمقابل مي امد زد و سمت چپ ماشين راناكاركرد.شايداگر خواب الودو خسته سرم را به شيشه سمت راست ماشين تكيه داده بودم مانند مادرم تنها دچار كوفتكي وكبودي شديد ميشدم وبس.
به عنوان يك گذر سنگين در زندگي اين حادثه و پيامدهايش برايم گذشت.خيلي چيزها از اين حادثه يادگرفتم.يادگرفتم يك چيزهايي درزندگي هست كه نميشود تغييرشان داد و چاره يي جز پذيرششان نيست.به بدترينها فكر ميكردم تا بد قضيه را فراموش كنم.به ويلچري كه ميشد تمام عمر همنشين وهمدم من باشد.به قطع نخاع يا كور شدن چشمي كه از پشت پلكهايش به نقل از پزشك معالجم كلي شيشه خورده ازش جدا كرده اند.
هميشه همينطوراست.بدترها وبدترينها به درد چنين برهه هايي درزندگي ميخورند.به درد تطبيق توميخورند با شرايطي كه اصلا توانايي پذيرش وهضمشان را نداري.بعد پوست كلفتي فطري را كه خدا دروجود همه ما به وديعه گذاشته است كم كم ظهور ميكند وتو به زندگي باز ميگردي وبه خودت تلقين ميكني تا باوركني كه انچه برسرت امده در مقايسه با بدتر و بدترينها چيزي نيست.
هنوز هم نميدانم اندو مرد جوان كه با رنوي كرم رنگ مرا به بيمارستان رساندندچه كساني بودند.يك لحظه چشم باز كردمو مرد جواني را ديدم كه كنارراننده نشسته است و مدام سرش را برميگرداندو نگران نگاهم ميكند.مثل نعش افتاده بودم روي صندلي عقب و ازحال رفتم.دو غريبه رساندنم به بيمارستان.
نميدانم چقدر زمان گذشت.بهيار امد و لباسهايم را از تنم در اورد.قربان صدقه ام ميرفت ونچ نچ ميكرد.لباس سبز اتاق عمل را كه تنم كردند بردنم به اتاق عمل.لرز كرده بودم.حس ميكردم بدنم از چيزي تهي شده.ازچيزي مثل خون.يا جان.يا روحي كه ميخواهداز كالبد فرار كند.مثل جنين دور قلبم مچاله شدم واز حال رفتم.باراخري كه گوشهايم ميشنيدند و ذهنم نيمه فعال شد دستي پرده سبز را از صورتم كنار زد و به كسي گفت چقدر متلاشي شده.پارچه سبز افتاد روي صورتم واز حال رفتم.
پس ازچند روز بيهوش ونيمه بيهوش ماندن بهوش امدم.بانداژهاي بدجوري ازارم ميدادند.زندگي جديدي اغاز شده بود.همه به من دروغ ميگفتند.دكترم گفت كه نبايد بانداژها را خودم عوض كنم.بايد هفته اي سه بار بروم به بيمارستان تا خودش تعويض باندهارا انجام دهد.هرگز بونبردم اين براي اينست كه چشمم به ردپاي عميق تصادف نيفتد.يك قراري بود بين دكتر وپدرومادرم.
تااينكه روزي دايي زاده برايم نوبت گرفت نزد يكي از جراحهاي قديمي كه ويزيتم كند.بدون انكه به كسي بگويم همراهش شدم.دكتر كائيدي بانداژهاي صورتم را جدا كرد و گفت الان خيلي براي جراحي زيبايي زوداست.گفت چرا بانداژم را عوض نكرده ام .گفت نيازي نيست نزد دكتر مربوطه ام بروم.با الكل وپنبه افتاد به جان زخمها.
گفت من به مريضهايم دروغ نميگويم.كتمان هم نميكنم.بايد با واقعيت روبرو بشوي.اينه گرد را داد دستم ومن پس از ماهها چهره جديدم را ديدم.من زل زده بودم به زخمهاي اينه او زل زده بود درچشم من.بي شك مانند من بسيار ديده بود.بدتراز ان چشمهاي نگران و گشاد شده دايي زاده بود كه روي صورتم مي لغزيد.چشمهايم پرشدند و اينه را كه از دستم گرفت داغي اشك پوستم را داغ كرد.
فردا رفتم نزد پزشك معالجم.با اه وگريه.با وصف كردن نميشود دريادلي ادمها را توصيف كرد.خيلي از احساسات در واژگان و اصراف دركلمات نمي گنجند.اما بي شك وجود اين دكتر مهربان وميانه سال براي من موهبتي بود.بانداژهارا سبكتركردوگفت بار بعد بايد با ارايش ملايمي به انجا بروم.حتا ميتوانم موهاي زائد صورتم را بردارم.گفت بايد به زندگي برگردم.حجم بانداژها را كم كنم و مانندگذشته ارايش كنم. به من قول داد جراحي بيني ام انقدر خوب باشد كه اين زخم را تحت الشعاع قرار بدهد
به من گفت بهبودي درجراحي هاي زيبايي اين چنيني اگر نودونه درصد باشد بعيدنيست اما صددرصد نيست.گفت به يك درصد هاي منفي زندگي نگاه نكنم.گفت به جاي ان يك درصدي كه خودنمايي ميكند به بيني خوش تراشي خيره بشوم كه بقول خودش درجراحي ان وسواس زيادي به خرج داده تا يك درصد باقيمانده را خلع سلاح كند.راست ميگفت.درزندگي يك درصدي هاي نشدني فراواني است كه چاره يي جز پذيرش و گذر از ان نداري.اين حرفش در تمام برهه هاي سخت زندگي به كارم امده است.
سال گذشته به ديدارش رفتم.نميدانم چرا هروقت چشمهايش نگاهم ميكند ودستهاي پيرو نرمش ردپاي تصادف را لمس ميكند خاطره انروزها توي ذهنم جان ميگيرندو متلاطم ميشوم.دكتر جوان وپراوازه يي را كه سال گذشته جراحي ام كرد بمن معرفي كرد وبعنوان ترانه اخر فايل جراحي ها و تالمات ما هم به انتهارسيد.