سفر به آينده

اينروزها ميروم پياده روي دريكي از پاركهاي جنگلي اطراف شهر.با هركس كه همراه خوبي باشد.گاه با يكي از دوستان و بعضا گيله مرد.به اعتقاد من پائيز زيباترين فصل خداست.اين جنگل خوش منظره را در فصل نوشدن طبيعت هم بسيار ديده ام.اما دلتنگي وحس غريب برگهاي سرخ وطلايي در فصل برگريزان چيزديگري است.

هنگام پياده روي با گيله مرد افراد پيروجوان بسياري دراطرافمان ميبينيم.دختر وپسر جواني را ميبينيم در حاليكه از سرما و عشق به هم چسبيده اند سلانه سلانه ميروند.گيله مرد ميگويد:"ده سال پيش ما!" .ميخندم.بعضا هم زنان ومرداني هستند حول وحوش چهل واندي سال سن.ميگويد:" ده سال ديگر ما!".مرداني در اين رنج سن نرم نرمك موهاي شقيقه شان درحال سفيد شدن است وزنها به زيبايي وجاافتادگي زنها ومادران چهل ساله اند.

زن ومرد ميانسالي را ميبينيم كه روي نيمكت فلزي سرد پارك نشسته اند و با لبخند و رضايت به اطراف نگاه ميكنند.اصولا دستهاي گره خورده پيرمردان روي دسته عصايي ستون است و پيرزنها انگار چربي صورتشان را ليپوساكشن كرده اند غرق درچروك!

گيله مرد پيرزن استخواني فرتوتي رانشانم ميدهد كه يك دست دندان مصنوعي دارد و انگار سرش روي تنه اش لق ميزند ولبخند مهرباني دارد.زمزمه ميكند اينده تو! همچنان كه ارام  ميدويم سرم را ميچرخانم وتا ميشود به قيافه پيرزن كه نگاهم ميكندخيره ميشوم.از تشبيه ش ميخندم و با بدجنسي زشت ترين وكچل ترين پيرمرد پارك را به تصوير اينده اش نسبت ميدهم.ناخوداگاه دستي به موهايش ميكشد و نفس زنان ميگويد عمرا!

سفر به اينده را دوست دارم.به روزهايي كه اكنون من برايشان خاطره اي ميشود.دوست دارم بدانم چهل سال ديگر كجاي اين دنيا هستم و چه ميكنم.چه شكلي شده ام . از ان پيرزنهاي خوش صحبت و وقت پركن ميشوم يا يكي از ان پيرزن هاي غرغروي بايكوت.

گيله مرد ميگويد پيرزن شيك پوش و غرغرويي ميشوم. ميگويد اهل بافتني بافتن نيستم.همچنان عاشق كتاب خواندن ميمانم و كورمال كورمال و با ذره بين كتاب ميخوانم.پالتوي يقه خز ميپوشم و عصاي شيكي دستم ميگيرم وچپ وراست به دخترك ونوه هايمان ارد ميدهم.با وسواس فريم عينك ته استكاني ام را انتخاب ميكنم و داماد سرخانه مياورم و وبلاگم را نشانش ميدهم!ازتشبيهاتش ريسه ميروم.

ميگويد چمدانش را مي بندد و ميرود به خانه سالمندان!ميگويم مي ايم و همخانه ات ميشوم.انجا دوتايي حال ميكنيم.همه داروندارمان هم مال دخترك.ميگويم تا اخر دنيا با او ميروم و بايد پيرزن شيك پوش غرغرو را باخودش حتا به ان دنيا هم ببرد! با بدجنسي آهي مي كشدو ميگويد اي خدا..!!بلند ميخنديم.دستش را ميبرد زير بازوهايم و فاصله مان را كمتر ميكند.گردنه پارك را نفس زنان دور ميزنيم.زن ومرد فرتوتي روي نيمكت نشسته اند و باحسرت و محبت نگاهمان ميكنند ولبخند ميزنند.باخودم فكر مي كنم لابد با خودشان ميگويند:"پنجاه سال پيش ما!".





مزاحم تلفني

با صداي رعد وبرق توامان با تلفن بيدار ميشوم.با ذهن نيمه فعال غلت ميزنمو كش وقوس مي ايم و از تختخواب كنده ميشوم .براي اينكه دخترك بيدار نشود سريع تر خودم را به تلفن مي رسانم.

نگاهي به شماره مي اندازم. نااشناست.با صداي گرفته الويي ميگويم و از آنسوي خط مرد جواني مودبانه سلام ميدهد و مودبانه ميگويد من مهندس رفيعي(ربيعي) يه همچين چيزهايي هستم! ميگويم بفرماييد كه مكثي ميكند.(در طرفه العين به تلفنهاي گاها بي موقعي فكر ميكنم كه از صدقه سر نظام مهندسي است. به جاي شماره همراه گيله مرد و شماره شركت شماره تلفن خانه را ميدهند يا اندو بي جواب مي ماند و با خانه تماس ميگيرند.)با عذر خواهي ميگويد كه بي ادبي اش را ببخشم سوال كوچكي دارد! ميگويم بفرماييد؟ بي مقدمه ميپرسد شما سابق جزو انجمن شعر نبوديد؟

متعجب ميگويم اشتباه گرفته ايد.ميخواهم گوشي را بگذارم كه ملتمسانه ميگويد قطع نكنم وفقط به يك سوالش جواب بدهم وديگر مزاحم نمي شود.ميگويد احيانا خواهري هم نداريد كه جزو انجمن شعر باشد؟ميگويم خير .اشتباه گرفته ايد.جمله اخر را جوري ميگويم كه تكليف سوال وجواب مسخره اش را روشن كنم.ميگويد قطع نكنيد.ارام ميپرسد مرا شناختيد نه؟مي گويم خير وگوشي را ميگذارم.

شناخته بودمش.آناليز وتشخيص صدايم بي نظير نباشد عالي است.پارسال هم زنگ زده بود و با عذرخواهي فراوان و ملتمسانه پرسيده بود چند سال است صاحب اين خط تلفن شده ام؟ زار زد قطع نكنم وجواب سوالاتش را بدهم.دليلي براي توضيح نميديدم اما گاهي براي دفع مزاحم لازم است.

گفتم اين شماره را چهارسالي است كه صاحب شده ام و با عذر خواهي وشرمندگي پرسيد كه قبلا صاحب اين خط را مي شناخته ام؟گفتم خير. از مخابرات هنگام خريد اين خانه اين خط را هم خريده ام.گفت اخر شباهت صدا تا اين حد قابل باور نيست.شما خواهر بزرگترش نيستي؟ گفتم خير قربان وگوشي را گذاشتم.

شب موضوع را براي گيله مرد تعريف كردم.گفت اشتباه گرفته است بنده خدا.ازش پرسيدم ميداند نام صاحب قبلي اين خط چه بوده؟گفت اقاي فلاني نامي بوده گمانم.فردا صبح دوباره  اقاي فوق الذكر زنگ زد.ملتمسانه گفت قطع نكنم بفرماييد كشداري گفتم كه دستش امد ديگر جواب بده نيستم

با صداي ارامي گفت منو يادت هست؟يادت هست ميگفتي وقتي شعرهايم را ميخواني ميروي در اتاق و درراميبندي و بغض ميكني ؟!!! خونم به جوش امده بود.تا حالا خواهر بزرگ فرد موردنظرش بودمو حالا شدم خودش!گفتم خوب گوش كن برادر من.من 5 سال است كه ازدواج كرده ام ونه قبلا كسي برايم شعر گفته ونه ادمي مثل شما يادم مي ايد .4 سال هم هست اين خط تلفن را خريده ام.گفتم اينبار اگر زنگ بزنيد شماره تان را ميدهم به همسرم.هر سوالي داريد ميتوانيد از او بپرسيد.شرمنده تشكر كرد بابت اينكه با توضيحم روشن شده است كه كاملا اشتباه گرفته است و خانوم مورد نظرش را كمتر از 5 سال است كه ميشناسد .گفت باورش شده اين خط واگذار شده است وديگر مزاحم نميشود.ديگر زنگ نزد تا همين امروز صبح و مكالمه كوتاه بالا.

بد خواب شده ام و رفته ام دوش گرفته ام.زير دوش آب گرم كارهاي امروزم را پس وپيش كرده ام.يك ليوان شير رفته ام بالا و امده ام اپ كرده ام و دارم ميروم بقيه رمان نابوكف را بخوانم.مهندس خروس خواب صبحم را زهرمار كرده است!خروس به خدا با ملاحظه تر از ادمهايي از اين دست است.برفرض هم شماره مال دوست دختر سابقت بوده كه برايش شعر ميگفته اي و او بغض ميكرده برايت! كله صبح  يك روز طوفاني بي مقدمه زنگ ميزني كه چه؟كفري شده ام.يكبار ديگر زنگ بزند شماره اش را ميدهم به گيله مرد كه آماري كه ميخواهد را بهش بدهد.آخ اگر يكبار ديگر اين خروس بي محل زنگ بزند!...





چراغ قرمز

در مسير هميشگي از خانه ام تا خانه پدري بايد چهار راهي را بگذرانم كه از شانس بدم اصولا پشت چراغ قرمزش مي مانم.زنان جوان وفقيري هميشه در چهارراه  ايستاده اند  واطراف ماشينها و پليس پرسه ميزند.گاهي هم يك بچه نوزاد يا كودك چندساله اي دراغوششان خوابيده است.ظاهرا به اين كودكان مواد مخدر ميخورانند.درسرما وسوز پاييز بچه ها با يك لباس نازك پرپري در اغوش اين زنها مست خوابند وخوابشان به بيهوشي عميقي مي ماند.

ديروز پشت چراغ قرمز مانده بودم كه يكي از اين زنها امد سراغم.شيشه را پايين كشيدم و يك اسكناس  گذاشتم كف دستش.دخترك كنارم نشسته بود و با تعجب به زن نگاه ميكرد.زن ظاهرا خل وضع  بود.حالت حركات وراه رفتنش طبيعي نبود.به دخترك باي باي كرد وخنديد ودندانهاي سياه و نامرتبش بدجوري توي چشم امد.دخترك خودش را جمع كرد توي صندلي ونگاهش را از زن دزديد و باترس خيره شد به من

بخاطر دخترك من و گيله مرد ناچاريم ترانه هايي چون سوسن خانم و اسمال آقا گوش بدهيم! دست من باشد پشت فرمان و توي جاده و سفر با گوگوش  وامير ارام و هماي حال ميكنم.گيله مرد با دلكش و مرضيه و بالاخص شهرام ناظري.القصه اينكه ترانه سوسن خانوم هم موسيقي متن ماجراي اين زن بيچاره و صدقه دادن ما و نگاههاي متعجب دخترك بود كه يكهو زن ژنده پوش شروع كرد به دست زدن و رقصيدن!

حالا فكرش را بكنيد پشت چراغ قرمز!بقيه ماشينها هم براق شدند ونگاهمان ميكنند وميخندند!زن بيچاره دست زدو چرخيد و يك اداهايي در اورد شبيه شلنگ تخته انداختن و قهقهه ميزد از ته دل!شيشه را دادم بالا و خيره شدم به روبرو.كم كم از ماشين من فاصله گرفت و چرخ زنان  رفت بين ماشينها .مي چرخيدو دست ميزد و مي رقصيد . يك جي.ال.ايكس هم كه چند پسر جوان سرنشينش بودند شيشه راكشيدند پايين ومتلك پراندندو قهقهه زدند واسكناسي گذاشتند كف دستش.ماشين ديگري بوق زد و خلاصه ترانه سوسن خانوم پشت چراغ قرمز معركه اي به پا كرد كه نگو!

چراغ سبز شد و راه افتادم. از آينه مقابلم نگاهش ميكردم.استخوان خالي بود زن بيچاره.با يك مانتوي رنگ پريده مشكي وژاكت گلي رنگ.با روسري چرك وساده مشكي.چهره اش شاد بود و ميخنديد و شانه هايش را بالا مي انداخت.تشخيص سختي نبود كه بفهمي شرايط متعادل روحي ندارد و به شدت هم معتاد است.تا شب مدام چشمهاي درشت و كم فروغش توي ذهنم چرخ ميخورد و قهقهه وعربده سرنشينان ماشينهاي ديگر.دلم برايش سوخت.براي همه زنهايي از اين جنس.براي همه ادمهايي از اين جنس...





به یاد شهلا به یاد عشق

شهلا جاهد اعدام شد.

اين خبر کوتاه یک دنیا معنی در بطن خودش داشت.

مرگ شهلا مرگ عشق مرگ جوانمردی و مرگ آزادگی بود.خیلی دلم میخواست ناصر محمد خانی این گلزن دقیقه های نود تیم پرسپولیس باز هم در دقیقه نود گل بزند و این بار با نجات لااقل یکی از دوزن زندگیش قلم ختمی بکشد روی همه آنچه گذشته بود و خود او ماجراساز اصلی آن بود بكشد تا شاهنامه آخرش خوش باشد.

اما اینگونه نشد و پسرناصر به امر پدرش صندلی را از زیرپای قاتل احتمالي مادرش كشيد تا خود او هم دست به قتل بزند. كدام زن عاشق ميتواند دست به قتلي اين چنين بي رحمانه بزند؟شهلا اگر ناصر را دوست ميداشت كه داشت هرگز راضي به نارضايتي او نميشد كه نشده بود ولي براي عشقش جان داد و دم نزد تا ناصر به قول خودش بار ديگر به زندگي بازگردد.براي شهلا اين روزها بسيار غصه خورده ام ولي نه براي شهلا كه براي انسانيت براي عشق .

هنگامي كه به شهلا گفتند بايد براي اعدام برود فقط پرسيد ناصر هم حاضر است اعدامم كنند؟وجواب را که شنید دیگر هیچ نگفت.

 شهلا وقتي به سوي چوبه دار ميرفت حتي  نیم نگاهي هم به ناصر نكرد که بدتراز هرپاسخی برای ناصر بود.

در طي هشت سالي كه پرونده جنجالي شهلادر دست بررسي بود وی به نقل از يكي از خبرنگاران هوشمندترين وخونسردترين زن متهم به شمار ميرفت كه روابط اجتماعي بسيار قويي هم داشت.

 

با همه این ها شهلا در آخرین دم هم هیچ نگفت و همه اسرار این پرونده جنجالی را با خود  به گور برد.

عكس فوق عكس شهلا جاهد و ناصر محمدخاني است دريكي از مراسم دادگاه.حس غريبي در چشمهاي اين زن هست.پس از اعدام شهلا و تاييد پزشك قانوني ناصر محمدخاني مستقيم به فرودگاه امام رفت واز ايران خارج شد.چون با دوپسرش ساكن قطر است.خودت رفته اي اقاي محمدخاني با وجدانت چه ميكني؟!

عكس پاهاي اويزان ومعلق پس از اعدام شهلا و صداي شهلا پيش از اعدام درسايتها مختلف موجوداست.اين شبها مدام جمله اول اين پست را سرچ كرده ام."شهلا جاهد اعدام شد" وبا ديدن عكسها و گريه هاي شهلا از درد مچاله شده ام.



سالگرد يك خاطره شوم

 ديشب سالگرد تصادفي بود كه دوازده سال پيش برايم اتفاق افتاد.تا همين دوسه سال گذشته حول وحوش چنين روزي غمبادميگرفتم.دوسه سالي است كه صحنه هاي گسسته ان شب مثل فايلهاي سردرگمي جلوي چشمهايم رژه ميرود بي انكه كوچكترين حس ناراحتي وتلخي را در رگهايم تزريق كند.

تمام ديشب را به ان شب عجيب فكر كردم.به كلاس فيزيكي كه عصرانروز گذراندم.به بابا كه دنبالم امد و برخلاف هميشه به اصرارم كه پشت فرمان بشينم نه گفت.بي شك اگرجاي پدرم پشت فرمان نشسته بودم الان در سراي ديگري به زندگي ام در بعد غيرمادي ادامه ميدادم وجزو اموات بودم.

پدرم دران شب دچار شكستگي در چندين جاي مختلف بدنش شد كه گمان نميكنم من از پسش بر مي امدم.هنوز يادمست وقتي به عكسهاي ماشين پس از تصادف نگاه ميكردم..اينكه فرمان و داشبورت از شيشه جلوي ماشيت كمپلت بريزند بيرون وازماشين جز چند تكه پاره وصندلي سمت راست چيزي باقي نماند.

وبي شك از كم شانسي ام بود كه چسبيده بودم به صندلي عقب پشت راننده وبي هوا سرم را تكيه دادم به شيشه و از قضا راننده مست كه ازمقابل مي امد زد و سمت چپ ماشين راناكاركرد.شايداگر خواب الودو خسته سرم را به شيشه سمت راست ماشين تكيه داده بودم مانند مادرم تنها دچار كوفتكي وكبودي شديد ميشدم وبس.

 به عنوان يك گذر سنگين در زندگي اين حادثه و پيامدهايش برايم گذشت.خيلي چيزها از اين حادثه يادگرفتم.يادگرفتم يك چيزهايي درزندگي هست كه نميشود تغييرشان داد و چاره يي جز پذيرششان نيست.به بدترينها فكر ميكردم تا بد قضيه را فراموش كنم.به ويلچري كه ميشد تمام عمر همنشين وهمدم من باشد.به قطع نخاع يا كور شدن چشمي كه از پشت پلكهايش به نقل از پزشك معالجم كلي شيشه خورده ازش جدا كرده اند.

هميشه همينطوراست.بدترها وبدترينها به درد چنين برهه هايي درزندگي ميخورند.به درد تطبيق توميخورند با شرايطي كه اصلا توانايي پذيرش وهضمشان را نداري.بعد پوست كلفتي فطري را كه خدا دروجود همه ما به وديعه گذاشته است كم كم ظهور ميكند وتو به زندگي باز ميگردي وبه خودت تلقين ميكني تا باوركني كه انچه برسرت امده در مقايسه با بدتر و بدترينها چيزي نيست.

هنوز هم نميدانم اندو مرد جوان كه با رنوي كرم رنگ مرا به بيمارستان رساندندچه كساني بودند.يك لحظه چشم باز كردمو مرد جواني را ديدم كه كنارراننده نشسته است و مدام سرش را برميگرداندو نگران نگاهم ميكند.مثل نعش افتاده بودم روي صندلي عقب و ازحال رفتم.دو غريبه رساندنم به بيمارستان.

نميدانم چقدر زمان گذشت.بهيار امد و لباسهايم را از تنم در اورد.قربان صدقه ام ميرفت ونچ نچ ميكرد.لباس سبز اتاق عمل را كه تنم كردند بردنم به اتاق عمل.لرز كرده بودم.حس ميكردم بدنم از چيزي تهي شده.ازچيزي مثل خون.يا جان.يا روحي كه ميخواهداز كالبد فرار كند.مثل جنين دور قلبم مچاله شدم واز حال رفتم.باراخري كه گوشهايم ميشنيدند و ذهنم نيمه فعال شد دستي پرده سبز را از صورتم كنار زد و به كسي گفت چقدر متلاشي شده.پارچه سبز افتاد روي صورتم واز حال رفتم.

پس ازچند روز بيهوش ونيمه بيهوش ماندن بهوش امدم.بانداژهاي بدجوري ازارم ميدادند.زندگي جديدي اغاز شده بود.همه به من دروغ ميگفتند.دكترم گفت كه نبايد بانداژها را خودم عوض كنم.بايد هفته اي سه بار بروم به بيمارستان تا خودش تعويض باندهارا انجام دهد.هرگز بونبردم اين براي اينست كه چشمم به ردپاي عميق تصادف نيفتد.يك قراري بود بين دكتر وپدرومادرم.

تااينكه روزي دايي زاده برايم نوبت گرفت نزد يكي از جراحهاي قديمي كه ويزيتم كند.بدون انكه به كسي بگويم همراهش شدم.دكتر كائيدي بانداژهاي صورتم را جدا كرد و گفت الان خيلي براي جراحي زيبايي زوداست.گفت چرا بانداژم را عوض نكرده ام .گفت نيازي نيست نزد دكتر مربوطه ام بروم.با الكل وپنبه افتاد به جان زخمها.

گفت من به مريضهايم دروغ نميگويم.كتمان هم نميكنم.بايد با واقعيت روبرو بشوي.اينه گرد را داد دستم ومن پس از ماهها چهره جديدم را ديدم.من زل زده بودم به زخمهاي اينه او زل زده بود درچشم من.بي شك مانند من بسيار ديده بود.بدتراز ان چشمهاي نگران و گشاد شده دايي زاده بود كه روي صورتم مي لغزيد.چشمهايم پرشدند و اينه را كه از دستم گرفت داغي اشك پوستم را داغ كرد.

فردا رفتم نزد پزشك معالجم.با اه وگريه.با وصف كردن نميشود دريادلي ادمها را توصيف كرد.خيلي از احساسات در واژگان و اصراف دركلمات نمي گنجند.اما بي شك وجود اين دكتر مهربان وميانه سال براي من موهبتي بود.بانداژهارا سبكتركردوگفت بار بعد بايد با ارايش ملايمي به انجا بروم.حتا ميتوانم موهاي زائد صورتم را بردارم.گفت بايد به زندگي برگردم.حجم بانداژها را كم كنم و مانندگذشته ارايش كنم. به من قول داد جراحي بيني ام انقدر خوب باشد كه اين زخم را تحت الشعاع قرار بدهد

به من گفت بهبودي درجراحي هاي زيبايي اين چنيني اگر نودونه درصد باشد بعيدنيست اما صددرصد نيست.گفت به يك درصد هاي منفي زندگي نگاه نكنم.گفت به جاي ان يك درصدي كه خودنمايي ميكند به بيني خوش تراشي خيره بشوم كه بقول خودش درجراحي ان وسواس زيادي به خرج داده تا يك درصد باقيمانده را خلع سلاح كند.راست ميگفت.درزندگي يك درصدي هاي نشدني فراواني است كه چاره يي جز پذيرش و گذر از ان نداري.اين حرفش در تمام برهه هاي سخت زندگي به كارم امده است.

سال گذشته به ديدارش رفتم.نميدانم چرا هروقت چشمهايش نگاهم ميكند ودستهاي پيرو نرمش ردپاي تصادف را لمس ميكند خاطره انروزها توي ذهنم جان ميگيرندو متلاطم ميشوم.دكتر جوان وپراوازه يي را كه سال گذشته جراحي ام كرد بمن معرفي كرد وبعنوان ترانه اخر فايل جراحي ها و تالمات ما هم به انتهارسيد.