ايستاده ام در شلوغي و به جمعيت عزادار خيره شده ام.تماشايشان نمي كنم.فقط چشم دوخته ام.همه در لباسهاي سياهمان فرو رفته بوديم و صداي ضجه وناله ها را مي شنيديم.خوب يادم نيست كه دوستم چه چيزي بمن گفت ومن هم كه مات ومبهوت بودم با يك ضربه آرنجش به اين دنيا برگشتم.

شركت درچنين جمعهايي به شدت روي من اثر ميگذارد.تا چند روزي چپ وراست صحنه ها نظرم مي ايد و آه ميكشم.ان غروب دلتنگ هم يكي از ان غروبها بود كه به غروبهاي دلتنگ وكشدار جمعه مي مانست ومن نميدانستم كه در تاريك وروشن همان عصر سنگين چه چيزي برايم رقم ميخورد

اما هر چه بود تقديري بود كه هيچ وقت از اينكه نقبي بر وقوع و شكل گرفتنش بزنم از ان پشيمان نشده ام.شايد قسمت اين بود كه ان شب عليرغم ميل باطني ام بروم به ان مجلس و مردي را ببينم كه ادامه راه زندگي را همسفرم باشد.سالهايي به درازاي همه عمر.

هنوز هم ميتوانم بعد از گذشت ساليان چشمهايم را ببندم ودران لحظه زندگي كنم.كه چشمهاي رقت بارم را از جمعيت عزاداربرداشتم  ونگاهمان به هم رسيد.هنوز همخوب ميتوانم لحظه به لحظه ان ثانيه ها را زندگي كنم. وچشمهاي يشمي و نافذي را ببينم كه به دقت به چهره ام خيره شده . چه كسي باور ميكند.گاهي بهترين تقديرها در دلتنگ ترين غروبها رقم ميخورند...