میدانم چه مرگم است.خودم "من" سرکشم را خوب میشناسم.تا توانسته ام اینروزها نادیده گرفتمش و مدام  "خفه شوی" غلیظی حواله اش کرده ام.مثل یک بچه تخس سرتق دوباره همان را میگوید وخودش رامیکوبد به درودیوار درونم.


با نوشتن هم رام نمیشود.ظهر امدم بنویسم هرچه نوشتم پاک کردم.دست ودلم به نوشتن منویاتم نمیرود.زور که نیست.میروم لابه لای سی دی های قدیمی سی دی منوچهر سخایی را پیدا میکنم.ترانه ی دلخواه پرخاطره ام را میگذارم و در سکوت به مرتب کردن خانه مشغول میشوم.


ضیافت ظرفهای نشسته! اتاق دخترک هم شبیه بازارچه ی کوچک خیریه است که همه چیز در ان پیدا میشود.جزوه های دانشگاهم هم ولو شده روی میز. به درک.همیشه که نباید خانه مرتب باشد.مگر نه اینکه همه ذرات هستی میل به بی نظمی دارند منم یک عضو ناچیز دیگر این ملغمه.


نرمه بالشی میگذارم زیر سرم و روی مبل مقابل شومینه ولومیشوم.منوچهر سخایی ترانه ی دلخواهم را میخواند.یک نیروی نامرئی گلویم را گرفته و رهایم نمیکند.اینروزها هیولای درونم بیدار شده است.انگار شبهای کشدار و نمناک پائیزی بیشتر تنهایی ها را به رخت میکشند.چه بگویم.که سکوت بهترین مرهم این دست دل آشوبی هاست.